کمتر از ٢٠ دقیقه دیگه ساعت میشه ٩ شب.اصولا تا اون موقع نباید اتفاق خاصیم بیوفته البته.نمی دونم از بیکاریه یا از بی حوصلگی ای که از صبح ضربه فنیم کرده،که میرم تو اتاق و یه کاغذ و خودکار برمیدارم و میام میشینم روی فن مهمونخونه کنار میزناهارخوری تو تاریکی تا بنویسم.دقیقا نمیدونم چی اما نیاز به نوشتن احساس میشه.

مامان و بابا تو آشپزخونه مشغول پاک کردن زرشک هستنن...در حد یه کارتن.زرشک مال غذای روز عاشوراس.علی تو اتاقشه،علی همیـــشه تو اتاقشه...یعنی در واقع بهترم هست که علی همیشه تو اتاقش باقی بمونه...تلویزیون برای هیچکس روشنه.از زیرم باد داغ میزنه و جورابهای پشمی سفید پامه،اما گرمم نیست.حوصله ی کسی رو ندارم و دوست داشتم تنها بودم.

تا چند دقیقه پیش "عادت میکنیم"می خوندم.هر وقت چند صفحه می خونم تا یکی دوساعت به آرزو و سهراب فکر می کنم.خیلی این کتاب رو دوست دارم و حالا که فقط ٢٠ صفحه ازش مونده انقدر آروم می خونم که دیرتر تموم شه.

یه ورزشکاری که نمیشناسمش تو VOA داره حرف میزنه و از خودش به عنوان "فرار عضله ها" یاد می کنه.

حالا دیگه نمشیمنگاهم می سوره،بلند میشم رو صندلی میشینم و به خودم فکر میکنم..به این خونه...به مامانم که وقتی عینک میزنه دلم می سوزه اما تو ظاهر بهش می خندم و دستش میندازم...به بابام که خیلی پیر شده و همیشه ما سه تا رو دوست داشته...

بلند پروازی اتمی...گسترش تحریم ها...شیخ خالد...پیشرفت برنامه هسته ای...

حالا 10 دقیقه از 9 هم گذشته و همونطور که انتظار می رفت اتفاق خاصی نیفتاده....

/ 12 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ms.brightsmile

man mishinam bazi mougeha ta 10 mishmaram be in omid ke residam be 10 yeyhoyi ye ettefage kharegolade biofte vali tahala ke nashode ps. man inkaro fekr konam bish az 10 sale daram mikonam

ارنگ

با زندگی خودم منتظرتم..

ارنگ

با زندگی خودم منتظرتم..

محمد

halet chetore negin man mohamadam webloge tafarojgah albate alan ye saliye tatile weblog jadidam www.goftvagoo.blogspot.com ine .rastii rozaye manam hamentoriyee etefaghe khasii nemiyofte hastiim felan

یک دوست!

سلام، پس می خواستی چی بشه؟ نکنه منتظر یکی هستی؟؟؟ ها ها ها؟؟؟ ای شیطون. به هر حال امیدوارم همیشه خوش باشی[قلب]

!!! (یک دوست)

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست بس نگویم شمه‌ای از شرح شوق خود از آنک دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست[لبخند][قلب][خجالت]

مهدی

داستایفسکی میگه که: هیچ وقت اتفاق خاصی نیافتاده و نمی افته. اما از کجا معلوم شایدم افتاده یا داه میافته.(کلا همه چیز نسبی) حالا که این رو نوشتم یاد یک آیه از تلمود هم افتادم. "معجزه هر روز اتفاق نمی افتد" حالا تو بشین ببین تو کودوم فازی. انتظار یا پوچی و نسبی گرایی...

ارنگ

[گل]

Reza

پدر پدر پدر پدر ............

!!! (یک دوست)

سلام، چا نظر من رو تأیید نکردی!!!؟؟؟