شاید تا الان هیچوقت اینهمه احساس بد یه جا تو وجودم نبوده...اینهمه از خودم پیش خودم خجالت نکشیده بودم...همه حرفایی که زدم و همه حرفایی که نزدم و بدتر از اون همه حرفایی که خواهم زد یا حتی همه حرفایی که شاید هیچوقت نزنم...همه ی داستان میچرخه دور سرم وقتی بیدارم، وقتی خوابم، وقتی سر کلاسم وقتی پشت ترافیکم وقتی سر کارم وقتی بیکار تو خونم وقتی دارم حرف میزنم وقتی ساکتم...هر بار یه تیکه از داستان، گاهی تیکه های تکراری که 10 بار مرور میکنم که ببینم کجا اشتباه کردم...هر بار میرسم به یه نقطه...توی اون نقطه فقط من جا میشم...تنهای تنها....از این نقطه بدم میاد. دارم توی دنیای آدم بزرگا پرسه میزنم...دنیای آدم بزرگای بد...اونایی که انگار دلاشون یخ زده...شاید این بهار که بیاد همه چیز عوض بشه...

شاید باید این سال 92 لعنتی تموم شه که از اولش بد تا کرد باهام... امسال که تموم شه همه چیز خوب میشه...روزای خوبی تو راهن

شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢ :

سال ٩٢ سال تنهایىه...انقدر تنها بشى که یادت بره یه روزایى بوده که فکر میکردى تو زندگیت یکى رو دارى که همون کسیه که باید داشته باشى.انقدر تنهاتر بشى که حتى دلت نخواد به اون روزا برگردى...انقدر همه چیز عوض شه که یادت بره قبلا چه مدلى بودى...انقدر تنهاییاتو بشمرى که حس کنى تنها نیستى...بعد یادشون بیوفتى...بهار شده اما تنهایى هاى شماره پنج و شیش هنوز که هنوزه پشت پنجره ان و از سرما یخ نزدن...

آره، سال 92 سال تنهایی بود....اما گذشت...آخرین روزاشم با همه تلخی دارن میگذرن و میرن و میشن یه مشت خاطره. همه خاطره ها که نباید خوب باشن...بزار خاطره های بد منم تو همین سال 92 جا بمونن...ولی من میرم . میــــرم و میـــــــــــــــــــــرم... :)

/ 1 نظر / 4 بازدید
عرفان

بهت پیشنهاد میکنم توی این شلوغی مخت بهش استراحت بده و یکم براش چارتار بزار گوش کنه . ؟[چشمک] پ . ن : دوست دارم بدونم کارت چیه ؟؟