ده سالگى

بسیار خب...امروز وبلاگ من به طور رسمى ١٠ ساله شده!...و این زمان اصلا از نظر من طولانى نیست :)) حتى میتونم بگم احساس میکنم بیست سال پیش بود که اولین پست رو منتشر کردم! خدایى ١٠ سال خیلى کمه?? خوب اگر بخوام به صورت فشرده بگم چى گذشت تو این مدتى که کم نوشتم باید از همون خیاطى شروع کنم...از اونجایى رفتم دنبال کار مهندسى صنایع ولى دیدم واسه منِ واقعى نیست، و دم خودم گرم که نترسیدم از تو ٢۵ سالگى تغییر مسیر دادن و بیخیال ۶ سال لیسانس و فوق لیسانس خوندن. شدن ...نه که رشته قبلیم رو دوست نداشته باشم اما نمیتونستم با صنایع نگین رو تعریف کنم....اما از اونجایى که من هرگز پشیمونى به دلم راه نمیدم، این رو هم به فال نیک میگیرم و صبر میکنم ببینم کِى و کجا صنایع به دادم میرسه خلاصه که یه کلاس خیاطى منجر شد به کلاس مارولوس دیزاینر و پرسه زدن تو موسسات طراحى لباس و نهایتا شو مانتوهایى که دوخته بودم....تا اون روز همه چیز جنبه فان داشت و دنبال کردن علایق و فلان، اما فکر کنم روز دوم شو بود که یه اتفاقى افتاد که من خیلى بهم برخورد ?? من یه مانتو خیلى خیلى پر کار دوخته بودم با ترکیب سه تا پارچه خیلى مرغوب و گرون اما جنس اون پارچه اصلیه رو اونموقع بلد نبودم. خلاصه، یه خانوم بى اعصاب حدود ۵٠ ساله اومد و خوشش اومد از اون ولى کلید کرد که گرونه این، منم داشتم توضیح میدادم که این پارچه اش خیلى گرون بود، اونم گفت نه این پارچه فاستونیه دیگه مگه چیه! من اسکل هم هنگ کردم هیچى نداشتم بگم?? خلاصه این قضیه رفت تو مخ من و گفتم نگین خانوم اگه میخواى بمونى تو این کار باید مثه آدم ببرى سطح اطلاعاتت رو بالا...آقا ما رفتیم که یکم اطلاعات جمع کنیم ، سر از موسسه کنکور درآوردیم! و این چنین شد که یک سال خونه نشین شدم و منابع این رشته از هنرستان تا کارشناسى و خوندم و هنوز تو کفم که چه همتى کردم و چه چیزایى یاد گرفتم!! از پارچه و الیاف گرفته تا چاپ و فلان خلاصه ما کنکور دادیم و من رسماً خودم رو جر دادم و در نهایت ناباورى رتبه ١ کنکور شدم، ولى هنوز آزمون عملى مونده بود....آزمون عملى رو هم پریروز دادم و منتظرم تا شهریور که جوابا بیاد و دل تو دلم نیست که ببینم دانشگاه هنر قبول میشم یا نه، چون رتبه ها بعد عملى میتونه جا به جا شه و دانشگاه هنر هم فقط ۶ نفر میگیره از اون طرف یکى از گاراژاى رو به روى خونه لواسون رو هرچى پول داشتم دادم درستش کردم که یه کارگاه راه بندازم و دیگه تقریبا کاراش انجام شده باید چرخ بگیرم و بچینم و شروع کنم به کار....خلاصه که این یک سال به طرز عجیب غریبى با بقیه سال ها تفاوت داشت و من میتونم بگم الان در امیدوارترین و خوشبینانه ترین و باانرژى ترین حالت ممکنم به سر میبرم :) خیلى جالبه واقعا، مثلا روزى که عضو پرشین بلاگ شدم، فکرش رو میکردم ده سال دیگه کجا وایسادم و مشغول چه کاریم؟ عمراً! اما الان چى؟ الان میتونم بگم ده سال دیگه کجام و کجاى زندگیم وایسادم؟ شاید.... حداقل یک تصویر ذهنى دارم ازش و نهایت تلاشم رو میکنم بهش برسم...مثه فیلم از جلوى چشمم رد میشه، روزایى که گذشت، آدمایى که اومدن و رفتن، دوستا و غیردوستا ...مخاطب خاص سابق، راستى بهت تبریک میگم ایشالا که سالیانِ سال کنار هم اصل حالتون خوب باشه چون بقیه اش چرته

و نهایتا nigg3nZone عزیزم، اتاق مجازى عزیزِ عزیزم، تو رو الان از همیشه بیشتر دوست دارم، و از همیشه بیشتر بخاطر تصمیم نگین ١٠ سال پیش براى ساختن اینجا خوشحالم ♥️

پ.ن : اولا که اون پارچه اصلا فاستونى نبود و ثانیا اینکه پارچه فاستونى خیلیم پارچه مرغوبیه!! ولى بهرحال از ته دلم ممنونم ازت خانوم بى اعصاب حدود ۵٠ ساله بخاطر تاثیرى که تو زندگیم گذاشتى

/ 1 نظر / 36 بازدید
علي

سلام ده سالگي وبلاگت رو تبريك ميگم البته من از نظر وبلاگي دوسال از شما بزرگتر هستم اينكه گفتيد نمي تونستيد با صنايع نگين رو تعريف كنيد ! بايد بگم ميشه يه جمله قشنگ باهاشون ساخت ! صنايع نگين اقتصاد هر كشور[چشمک] خب عدو ( خانوم بي اعصاب ) شد سبب خير و رفتي اين همه اطلاعات جمع كردي در خصوص پارچه و مارچه ! ولي سعي كنيد تلاش تون در حدي نباشه كه گفتيد ! چه خوب كه در بهترين شرايط بسر مي بريد من يه كم خياطي بلدم ؛ شاگرد نيمه وقت خواستي رو من حساب كن باي