ساعت هاست شاید یا روزها یا ماه ها

که راکد...

اینجا,درست همین جا نشسته ام.

نه! ننشسته ام...شاید ایستاده ام و شاید

در هوای اینجا حل شده ام...

در هوای تو...اما همین جا

و من درگیر با این اینرسی لعنتی که مرا از تو جدا نمی کند.

تو لعنتی.

من هنوز همین جا هستم و از پشت پنجره

دانه های برفی را میبینم که از زمین به آسمان پرواز می کنند.

گاش تو هم اینجا بودی و حرف های مرا لمس می کردی

آنوقت دانه های برف را می گرفتیم و به بالا می رفتیم.

به ابرها می رسیدیم...یخ می کردیم و من در تو پنهان می شدم و گرم.

...بعد ما می رویم و گم می شویم

بین ابرها و می خندیم و تو یک ستاره به من می دهی.

من نه موج نگاه می فهمم ، نه گرمی اش را و نه از نگاهت حرفهایت را...

من...

فقط نگاهت را دوست دارم.

حتی چشمانت هم قشنگ نیستند...

اینجا بین ابرها چه ساکت است

ما سکوت را دوست داریم...نشسته ایم

و پاهایمان را از ابر آویزان کردیم و به اتاق مسخره من نگاه می کنیم

و به من...

من هنوز همین جا...درست در وسط عقربه های ساعت بین زمان و

مکانی نامعلوم گیر افتاده ام

نه آسمانی هست،نه ابری و نه دانه ی برفی که از زمین به آسمان پرواز کند و نه تو...

و من برای دوباره دیدنت هیچ کبریتی ندارم.

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
محک

سلام نگین ...چقدر سکوت نشسته هات تلخ هست چقدر سکوت رفتن هات سرشار از غمی هست پنهان هنوز دستانم میلرزد و کبریتی نیست و مرگ پایان این روزا شاید همیشه شاد باش دوست خوبم بای یا حق همین

jimflag

hamishe lazem nist az zamin be aseman raft.gahi vaghta bayad rooye zamin asemani shod

سید علیرضا رئیسی

با سلام و عرض ادب و احترام اگر زحمت نباشد قدم رنجه فرموده و با حضور گرم و نظر ارزشمندتان من را به آن مفتخر بفرمائید . دوست آن است که عیب دوست بگوید برای اصلاح نه تمجید بگوید منتظر خواهم ماند