نگینم....آرووووووم....احتیاج دارم بیاد بگه آروم باش. بگه نگینم آروم باش! بگه آروم باش....همین.آروم میشم...انقدر فکر تو کلمه...انقدر پر علامت سوالم...انقدر دارم با حقایق زندگی مواجه میشم...انقدر دارم دور میشم از همه قصه های والت دیزنی...پوکاهانتس، پری دریایی، سیندرلا...همشون جنده بودن...دلم دریا میخواد، دلم آسمون میخواد...من 16 سالگی چیکار میکردم؟...من 17 سالگی چیکار میکردم؟دغدغه های من چی بود تو 18 سالگی؟ چرا فکر نکردم که باید بزرگ شم؟ من هنوزم همونم...همون نگین خرفت که انگار از دنیای واقعی خیلی دوره...

)جمعه23شهریور1386):

نمی دونم چرا مینویسم...البته خیلی کارارو بی دلیل انجام میدم پس جای سوالی نمیمونه ولی حداقل میتونم بیشتر خودمو احساس کنم....مطمئنا به لذت بخشی خوردن نیمرو با خیارشور یک و یک و قارچ سوخاری همراه با دیدن دایی جان ناپلئون نیست ولی از خیلی چیزا بهتره!

)دوشنبه26آذر1386):

خبری نیست جز اینکه یه نوع جدید پشه تو خونمون پیدا شده...یه چیزی بین پشه و مگس...بی نهایت کند و خرفتن.به حدی که با سرعت ۰.۰۰۵ میلی متر در ثانیه که دستتو طرفشون ببری میتونی بکشیشون...تازه من احتمال میدم قبل از اینکه دست بهشون اصابت کنه از ترس مردن!کار خاصی هم نمی کنن فقط یه گوشه می خوابن... و وقتی چراغ یه دفعه روشن شه بلد میشن پروازمیکنن که بیشتر شبیه راه رفتن! اینم از این.....

)دوشنبه24دی1386):

من به این نتیجه رسیدم که هر کسی یک فرشته داره که فقط از طریق نوشتنه که میتونه خواسته هاشو به واسطه ی اون از وجود برتر بخواد 

)پنجشنبه25بهمن1386):

از قضا به مناسبت تولد من با یه ۳-۴ روز تاخیر با یه مشت دوستای خوب و خاکی و دوست داشتنی و فراموش نشدنی(خیلی بهتون حال دادم) و البته my love مینا رفتیم بیرون بعد کلی چرخیدن و کیک و شام و کادو و اینا ها ها ها ها ! رفتیم قسمت بازی بماند که من ۱۸ رو پر کردم!
بازیه مورد علاقه ی منو killy (به اسم مستعار میگم که ابروش نره!) مشت زنی، یعنی زور آزماییه!آقا ما رفتیم وسط یه مشت مرد کله خر...

)چهارشنبه29اسفند1386):

هر سال من با سام عید رو تو دفترچه ی خاطراتم جشن میگرفتم...و هر سال یه آرزوی هیجان انگیز...

-من تو 17 سالگی از خوردن نیمرو با خیارشور یک و یک و قارچ سوخاری همراه با دیدن دایی جان ناپلئون لذت میبردم.

-من تو 17 سالگی به پشه ها توجه میکردم!

من تو 18 سالگی فکر میکردم آدما یه فرشته دارن.

من تو 18 سالگی میرفتم سرزمین عجایب بازی میکردم.

-من تو 18 سالگی دوست خیالی داشتم!

 

)یکشنبه6مرداد1387):

رو به روم یه باغ پر از درختای گردو...واسه تک تکشون عرق ریخته شده!

سمت راستم یه استخر بزرگ با عمق 5 متریه که برای اولین بار تو 5 سالگی تنهایی توش شنا کردم و به همین خاطر از بابام یه باربی جایزه گرفتم.

سمت چپم پله های پهن که میخوره به در ورودی و باغچه های پر از گل.

پشت سرم یه دیواره که روش رو برگهای سبز خودرو پر کردن...پشت دیوارم یه کوچس به اسم یقین علی.

بالا سرم آسمونه پر از ابره و پشتش خداس

زیر پام دمپاییهام و زیرش زمین....... .

منم رو تابی که حالا دست کم 20 سانت بالا برده شده تا پام به زمین گیر نکنه نشستم و دارم دودکش شیروونی رو با بالا اومدنم نگاه میکنم و اکسیژن خالص میفرستم تو ریم....بد نیس یه وقتایی به اطرافمون نگاه کنیم.

-چقـــــــــــــــدر این پست رو دوست داشتم!...چقدر من تو 18 سالگیم با احساس بودم...و چقدر خیلی چیزارو میفهمیدم...:)

)پنجشنبه3مرداد1387):

سلام.بله.درسته.نگین برای بار n ام به پوچی رسید.دیگه از دست افکار احمقانه و بچگانه و غیر قابل کنترلم خسته شدم.چرا هیچکس مثل من فکر نمیکنه؟

- من تو 18 سالگی میدونستم مثه خیلیا فکر نمیکنم. پس چرا الان انقدر بهم ریختم؟...من خودمو دوست دارم. تو هر سنی که بودم، هیچوقت کاری نکردم که پشیمون شم. کسی چه میدونه؟ شاید یکی باشه که همه ی این سالها مثه من فکر کرده. اونی که آدم پیشش آروم میگیره...که انگار از اول میدونسته قراره بیاد. که وقتی میاد، انگار از اول بوده... میدونم مزخرفه اما دلم میخواد امشب خودمو اینجوری آروم کنم...تو این دنیای بزرگ عجیب هیچی غیر ممکن نیست. نگینِ من، میدونم یه وقتا باهات بد میشم. اما میدونی چقدر ازت ممنونم. بخاطر همه چی. بخاطر اینکه همیشه عاقل بودی. الانم عاقل باش. تو فقط یکم دیر از دنیای بچگیات دل کندی. من خودم دوست دارم. همیشه همینجوری که هستی بمون...نه چیزی رو از دست دادی...نه از چیزی عقبی...خدا هم همیشه باهات بوده و هست...

شب بدی بود. اما الان خیلی احساس بهتری نسبت به خودم دارم :)

پ.ن: دقیقا 2 ماه از 23 سالگیم مونده و من فهمیدم که تو همه این سالها چقدر بی نظیر بودم، چقدر خاص فکر کردم و چقدر خوب بزرگ شدم!

/ 2 نظر / 14 بازدید
هسو

خـــوبه :)

آریا

عجیبی...