میمیرم و میمیرم و میمیرم

 

ساعت 1:36 نصفه شب،باد میزنه تو صورتم و من آروم آرومم...بزرگراه مدرس-شمال،بعد از خروجی همت....تنها نقطه ی این شهر لعنتی آلوده که من عاشــــــــــقشم...خنکی و بوی درختا و آسمون صاف و تاریک.

بابام که با صدای محشرش برای مامانم میخونه...من که بغض میکنم.

مامانم که تو زندگیش طعم عشق رو چشیده...و من که شاید هیچوقت عاشق نشم.

تو آینه چشمم به خودم میوفته...شاید من خوشبخت ترین دختر این زمینم...حتما من خوشبخت ترین دختر این زمینم.

این روزا میگذره...یه روز صبح از خواب بیدار میشم و فکر میکنم انگار همـــه ی این روزا فقط یه خواب بوده...اون روز دیگه نه صدای بابا هست نه مامان عاشق...اون روز شاید دیگه نگین خوشبختیم نباشه که بشینه و از لحظاتش بنویسه...

کاش اون روز حالا حالا هاااااا نرسه....

/ 7 نظر / 14 بازدید
وحدانه

سلام نگران نباش اشالا هیچ وقت نمیرسه.[تایید] نگین من چرا تازگیا این قدر به تو گیر دادم؟ خودت بگو.

اميرپويا

همممم نگين هروقت اتفاق بدي افتاد ناراحت شو [لبخند] اينجوري فقط خودت رو عذاب ميدي و اين عذاب هي بيشتر و بيشتر ميشه . من هم همه ترساي تورو دارم ولي خوب بهترين كار اينه كه تا وقط هست از چيزاي خوب اطرافمون لذت ببريم

نیگار

کاش اون روز حالا حالا هاااااا نرسه....

یه دوست

ادم امروزت باش دخترم ادم دیروز بودن و ادم فردا بودن خوب نیست راستی برنامه هات رو گوش کردم واقعا لذت بردم و عالی بود. اما فکر کنم یک درد عمیق توی دلت باشه امیدوارم که خوب بشه این درد

وحدانه

سلام زود باش دیگه.منتظرم[خجالت][گل]

سروش

امیدوارم هیچوقت نرسه نگین.......