روزهاى تنهایى من

سال ٩٢ سال تنهایىه...انقدر تنها بشى که یادت بره یه روزایى بوده که فکر میکردى تو زندگیت یکى رو دارى که همون کسیه که باید داشته باشى.انقدر تنهاتر بشى که حتى دلت نخواد به اون روزا برگردى...انقدر همه چیز عوض شه که یادت بره قبلا چه مدلى بودى...انقدر تنهاییاتو بشمرى که حس کنى تنها نیستى...بعد یادشون بیوفتى...بهار شده اما تنهایى هاى شماره پنج و شیش هنوز که هنوزه پشت پنجره ان و از سرما یخ نزدن...هفت و هشت و نه ىه همچنان تو کوله پشتین و دارن خاک میخورن...جوراب پشمیامو انداختم دور اما تابلوى عشق دوران ١٢ سالگیم هنوز به دیواره و پشتش کلى تنهایى قایم شده...تو دلم دیگه براى تنهایى هاى کوچولو جا ندارم اما این وسط فقط شماره ى بیست و دو بود که رفت هرچند که یه روز خیلی بزرگتر و بدتر بر میگرده.... تو دلم خالى میشه از همه چى...به خودم دلدارى میدم ، الکى میگم همه چى خوبه....آره همه چى خوبه اما دلم خوش نیست...بیچاره از تنهایى خل شده...دلم تنها مونده، تک افتاده پ.ن: هیچى

/ 2 نظر / 4 بازدید
غریبه

شکست عشقی خوردید؟

نگین

چرااینقدرغمگینه نوشته هات؟چرااینقدرازتنهای مینویسی؟