شب...اسهال و البته یک دل غمگین و دردمند

به نام خدا

حالم خوب نیست ناراحت ... دلم یه صداهای عجیبی میده و به شدت اسهالم و ناراحت .همین الان یه لیوان گنــــــــده نبات داغ خوردم ولی فایده نداشت...کم کم داره به امتحانا نزدیک میشه...من این ترم 4 تا...نه 5 تا امتحان دارم و به اضافه ی گزارش کارآموزی که هنوز شروعش نکردم خنثی و هیچ ذهنیتی ندارم که میخوام چیکارش کنم!!! بعلاوه اینکه ناراحتم هستم و اصلا ذهنم متمرکز کارام نیست...هیچ کار مفیدی نمیکنم و اصولا آدم بی خاصیتی شدم که ترجیح میده تمام روز به کارهایی که در زندگیش انجام نداده فکر کنه!...آه!...کارهای انجام نشده ی من!

ایده ی جا به جایی تخت از زیر پنجره به کنار رادیاتور ایده ی کاملا مزخرفی بود،زیرا که انـــــقدر جای خابم بی نظیر شده که صبحا نمیتونم زودتر از 9:30 از تخت بیام بیرون.کلاسای دانشگاه رو دیر میرم و اساسا برنامم رو ریخته بهم...

مزخرفتر از اون ایده ی 2 تا بالشهایی بود که شبها به رادیاتور میچسبونم ( بخونید  michesboonam )... این امر باعث میشه که هم دست و پام به رادیاتور نخوره و بسوزه و هم به طرز ملیح و شگرفی بالش ها حرارت رو به خودشون جذب میکنن و به بدن من منتقل!....

هیچ وقت تو زندگیتون تختتون رو به رادیتور نچسبونید و اگر این حماقت رو کردید از ایده ی 2 بالش استفاده نکنید.

پ.ن: آخرشم من تو تنهایی میمیرم جسدم بو میگیره خنثی

پ.ن2: دلـــــــــــــــــــــــــــــم ناراحت

/ 3 نظر / 15 بازدید
دونه های برف

آآآخی خدا بد نده!![ماچ] یه کاسه ماست و نعنا خشک زیاد بخور بعدش یه حوله ای چیزی داغ کن بذار روی دلت!!! حالت خوبه خوب میشه![چشمک]

صالحي

واي كه ديوونه اي دختر

O.bs

:)))))))