تو کجایى؟ تو از چى خبر دارى؟ تو چى میدونى از من؟ من؟ من چى میدونم از من؟ یه روز خوب میاد که همه آرومیم...شاید دور شاید نزدیک به هم...کسى چه میدونه؟ همش چشم میندازم هرجا که میرم...هر جا که رفتم...و میترسم، بله من میترسم از روزى که اون چیزى رو که هیچوقت نتونستم حتى تصور کنم ببینم...کجام؟ خداى بزرگ که دیگه حتى روم نمیشه با تو حرف بزنم...که دیگه پیش تو هم آروم نیست این دل صابمرده...

/ 2 نظر / 16 بازدید
بانوچه

سعی کن با خود خدا حرف بزنی ... به آدما که امیدی نیست ؛ جز خدا هیشکی درد آدم رو نمیفهمه