پایان فصل سوم ... :)

یعنی باور کنم؟

خدایا...پیشم هستی؟ داری میبینی؟ حواست هســــــــــت؟!

نمیدونم باور کنم یا نه!

خدای خوبم...اگر هستی...فقط میتونم بگم شکرت. همین! ممنونم ازت...از ته دل...

قبل از شروع به نوشتن، بعد از این همه وقت...آخرین پست فصل دوم رو خوندم...دقیقا یک سال پیش... 

امروز 92/11/14 یکی از دلگیرترین روزای این زمستون با تقریبا 20 سانت برف پشت پنجره و من بطور رسمی استارت تز ارشدم رو زدم. نمی دونم چرا قبل اینکه بشینم سرش احساس کردم باید بیام اینجا و یه چند خطی بنویسم. شاید چون یه لحظه احساس کردم دلم میخواد روزی که همه ی کاراش تموم شد و دفاع کردم خودم رو با نگین الان مقایسه کنم. که ببینم چه چیزایی فرق کرده...نمی دونم...دلم می خواد کار خوبی بشه. حتی دلم می خواد خودمم عوض بشم. دیروز رفتم پیش استادم...انقدر سرش شلوغ بود که تقریبا یه 4 ساعت فقط نشسته بودم تو دفترش تا بتونیم بشینیم حرف بزنیم. بعد کلی انتظار وقتی بالاخره دفترش خالی شد اول ازم عذرخواهی کرد بعد به شوخی گفت حقته...کجا بودی تاحالا؟ رفتی که بعد امتاحانا بیای...یه لحظه همه ی روزای بد بعد امتحانا از جلو چشم گذشت...و گفتم ببخشید استاد، درگیر اسباب کشی بودیم 

اما دلیل اصلیم این نبود.

تازه فهمیدم که من خیلی ضعیفتر از این حرفام. همـــــــــــــــه چیـــــــــــــــــــز باید عوض شه...همه چیز باید بهتر شه...اول از همه من. همه چیزو درست میکنم. به هر قدمی که میخوام بر دارم فکر میکنم. به هر انرژی که می خوام بزارم...به هر کاری که می خوام بکنم....که بعدا یه جاییم نسوزه که از زور سوزش تا صبح تو خونه را برم. که خیلی حرفارو نشنوم...

میگذره نگین...اینم میگذره فقط هیچوقت یادت نره که چی شد...

خدایا حواست بهم باشه...تنهاییه این روزا از هر زمانی بیشتر اذیتم میکنه...کمکم بتونم تمرکز کنم و یه چیز خوبی در بیارم از توی این پایان نامم. مرسی :) "

واقعا برام لذت بخش بود...تک تک چیزایی که میخواستم اتفاق افتاده و حالا من! یه نگین کاملا جدید!! یه نگین قوی، یه نگین آروم...در حالیکه پایان نامه ام رو به تازگی تحویل دادم و منتظر روز دفاع هستم...با یه دنیا آرامش...با یه دل خوش...با یه زندگی که بوی بهشت میده...از ته دل خوشحالم...تو آخرین روزای 24 سالگی...از همیشه خوشحال تر...

سلام فصل چهارم زندگی کوچیک من...سلام 25 سالگی...میدونم که روزای خوبی تو راهه و میدونم که من لیاقتش رو دارم :)

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
km

:)

حسین

همیشه فکر میکردم بیست و پنج سالگی خیلی زیاده بیست و چند ساله ها رو که نگاه میکردم میگفتم یعنی میشه منم یه روز مثل اینا بشم مثل اینا با دوستام برم بیرون مثل اینا دیر بیام خونه محدودیت نداشته باشم من توی مرحله ای قرار دارم که قراره پایان نامه بنویسم دعا کن که چند سال بعد وقتی این کامنت رو می خونم مثل تو حس خوب داشته باشم

سهند

مثل کوهنوردیه، با کلی دردسر و سختی تا یه جایی میری بالا، بعد به مسیری که اومدی نگاه میکنی و احساس خوبی بهت دست میده. :)

ali10

خوشحالم ک خوشحالی [لبخند] تبریک میگم