جلسه اضطراری

من: تو چی می گی؟؟؟

نگین: به خدا نمی دونم!...می دونی مثه چیه؟

من: چی؟

نگین: انگار که یه چیزی رو، مثلا فکر کن یه بادکنک گنده رو از تو دلت دارن میکشن بیرون...بعد تو همچنان به زور دو دستی گرفتیش نمی خوای بره بیرون از تو دلت. دلت می خواد حداقل همونجا بمونه...اما دیگه وقتشه انگار...زور اون بیرونیا خیلی بیشتره، همه اونورین و تو اینوری...

من: نه! من خودمم نمیدونم کدوم وریم! واسه همینم دارم ازت میپرسم...

نگین: مطمئن باش اگه اونوری بودی ازم نمیپرسیدی!....ولی آخه دیگه تا کی؟ تو که اینجوری نبودی! ببین دور و برت رو!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من: اما من نمیتونم...

نگین: میتونی...حواست باشه اگه بخوای زیادی زور بزنی بادکنک میترکه ها! اونوقت دیگه هیچکدوم رو نداری...نه اینوری نه اونوری...بزار بره....تمومش کن...چشاتو ببند

من: -__-

.

.

.

نگین: باز کن...

من: رفت :(

نگین: همش؟

من: فکر میکنم آره.

نگین: خوبه :)

من: اما من خوب نیستم.

نگین: به زودی میبینی که خوب میشی :) :)

من: مرسی. دوسِت دارم.فعلا...

نگین: امیدوارم حالا حالا ها جلسه اضطراری نداشته باشیم.

من: خدا کنه...

/ 4 نظر / 17 بازدید
امیر

خعلی باحالی!

ها ها

اينقدر گريه كردم امروز كه چشمام باز نميشه ، خوش به حالت كه ميمويسي اونم از نوع خوبش ، شااااااااااااااد باشي هميشه

ها ها

اون مينويسي ِ ساري .....

امید

چی؟ مگه تو دیوونه ای که با خودت حرف می زنی آخه! [نیشخند] نکنه این وجدانت بود!؟ :دی