روزی که خمیر ما خراب شد...

به نام خدا

اول راهنمایی بود شاید که برای درس حرفه و فن یا یه کلاس آموزشی فوق برنامه که مدرسه تدارک دیده بود به ما تحمیل شد آموزش گل چینی ببینیم.هرچند که ابتدا از شنیدن خبر این کلاسا خوشحال شدم و یاد خمیر بازی مهدکودک و زری جون و پدرام و آتوسا افتادم...

اما تجربه اثبات کرده بود که مامانم به همون اندازه از این خبر هیجان زده میشه که یک گربه ماهی در حین مرگ از دیدن اولین بچه اش بعد از سالها...

به هر حال اولین جلسه ی کلاس های گل چینی تشکیل شد و طرز تهیه ی خمیر گل چینی به ما آموزش داده شد.و من به همراه یادداشتی که با شوق و ذوق و با انواع خودکارهای رنگی نوشته بودم از سرویس پیاده شدم و به سمت خونه دویدم.

من رو تصور کنید در حالیکه با یونیفرم خاکی رنگ و سرآستین های خاوری پسند ( خانم خاوری مدیر محترم مدرسه بود که من شخصا مثل ســــــــــــگ ازش میترسیدم اما یکبار دلاورانه ازش خواستم در مورد سرآستین ها تجدید نظر کنه و اون هم محترمانه منو از دفترش بیرون کرد ) با ابرویی هایی که منو از نگاه کردن تو آینه منع میکرد و احتمالا دماغ خیلی بزرگ جریان خمیر رو با مامانم در میون گذاشتم.

ابتدا نشنید.

سپس مثل همیشه پرسید که آیا اجباریه؟

و نهایتا پس از بازخواستهای پی در پی ازم خواست که به نیلوفر زنگ بزنم و مثل سوال های درسی ازش کمک بگیرم.

در کمال ناباوری خمیر نیلوفر آماده بود(!!!)....مراحل رو برام توضیح داد و مکررا از واژه ی "پیمانه" استفاده میکرد...من و مامانم نمیدونستیم "پیمانه" چیه و این باعث شد که نیلوفر و مامانش به ما بخندند...

سرانجام ظرف روی گاز قرار داشت...طبق دستورالعمل نشاسته ذرت و چسب چوب با هم مخلوط شد و آبلیمو و گلیسیرین هم بهش اضافه شد و من هیجان زده منتظر آماده شدنش بودم....

بار اول سوخت.

بار دوم هم همینطور...

مثل این بود که به روغن یا یک چیزی شبیه به اون احتیاج داشت.نهایتا خمیر ما آماده شد....بیشتر شبیه مایه ی کیک کشمشی یا موز له شده بود....بهترین تعریف برای خمیر ما سوسپانسیون دونه های قهوه ای در مایعی زرد رنگ بود...بسیار زبر...بسیار بد بو... و من با افتخار اون رو بسته بندی کردم و برای خواب آماده شدم.

صبح روز بعد به همراه "خمیرنما" به مدرسه رفتم و با هیجان از بچه ها در مورد خمیر پرسیدم...نمیتونم فراموش کنم لحظه ای رو که نیلوفر و مریم و طلا و... خمیرشون رو در آوردن و من با یه خمیز سفــــــــــید نرم و پف کرده مواجه شدم و تصورم از خمیر گل چینی در هم شکست....

حالا که فکر میکنم من اون خمیر زشت و بی مصرف رو خیلی دوست دارم....

پ.ن: مشابه ابن داستان در مورد تهیه ی شکلات هم اتفاق افتاد....

 

/ 8 نظر / 5 بازدید
یلدا

همچنان از خانم خاوری متنفرم.متنفر.....متنفر.با اون عقاید حال به هم زنش.......[شیطان] حال به هم زن ترین قسمت تو حرفه وفن درست کردن سالاد الویه بود هنوز که هنوز وقتی یادم می یفته تا یک هفته از هرچی مواد غذایی هست حالم به هم می خوره. با خانم آزاد داشتی یا ندیم؟[چشمک]

ms.brightsmile

shukulate ma maze harchi midad ella shukulat

دونه های برف

[خنده] از دست تو دختر![ماچ] گل چینی کار مزخرفیه از نظر من البته![چشمک] ما آموزش گل چینی نداشتیم! به ما ترشی و بافتنی و مربا یاد دادن!! هنوز بافتنی ها مو دارم[چشمک] ترشی و مربا رو هم از ترشی و مربا های مامان بزرگم بردم! [نیشخند] حالا یاد گرفتی چطور خمیر درست کنی؟ یا درست نکردی؟! نمره بهت دادن؟[نیشخند][نیشخند]

امیرپویا

[لبخند] یک موقعی بود اینجا بیشتر میومدم تو هم اونجا بیشتر میومدی نه ؟

مهدی

منم یاد اون روزایی افتادم که از این مسخره بازیا زیاد انجام میدادیم تو مدرسه. همیشه هم دنبال پیچوندن و دعوا با معلم ها و مسئولا بودیم برای از زیر بار در رفتن. اما حالا که فکر میکنم میبینم اون کارهای پوچ و مسخرا جالبترین چیزایی هستن که الان یادم میاد

محک

سلام خوبه كه اين همه خاطره از مدرسه داريا كسايي مثل من ..... ولي آخرش نگفتي چي كار كردي اون خمير گل چيني رو از اولش هم فكر كنم با اين چشم بادومي ها مشكل داشتي [شوخی]

نیلوفر

emshab bad az koli vaght az hamechi khalas shodam!koli hameja fuzuli kardam!khastam beram bekhabam delam khast biam inja!age niloufare in post manam hichi yadam nist!!!!!yekam tarsidam!!!age khateratam yadam rafte yani khodamo yadam nist?!merc ke bakhshi az katerate mani!hadeaghal injuri yeki hanuz hast ke un ruzaro yadeshe!ama khatereye salad olvie khub yadame!hameye sandevicharo 2rost kardimo bad azinke muye zolfe kamune por picho didim hamasho kheirat kardim!!!nushe juneshun