چهارشنبه 92.1.28 ساعت 12:55 بعدازظهر آفتابی

بغض میخورم...علف می خورم...باد می خورم...

در حالیکه آفتاب زانوم رو می سوزونه و من تو خیالم زندگی می کنم. درختای زشت و علف های هرز رو به روم رو یه جنگل می بینم. یکم عقب تر یه عالمه تنه ی درخت افتاده و زیر سایه ی بزرگترین درخت اینجا یه پیانوی سفیده...یا حداقل من اونو یه پیانوی سفید میبینم. شاید یه میز بزرگ به دردنخور باشه. دارم اینجا چه غلطی می کنم؟ دارم بغض می خورم،علف می خورم،باد می خورم...پس من چرا هنوز همین جام؟ چرا دستام میلرزه جدیداً؟ زانوم داره میسوزه اما مغزم فرمان نمی ده که پاتو جا به جا کن. یاد آزمایش سوزوندن با ذره بین میوفتم. یاد وودی تو  Toy Story. یاد تابستونای بچگی با بوی پوشال های کولر و لواشک و آلبالو خشکه های مادر جون که حالا 1سال و نیمه مرده. یاد اینکه من هیچوقت حتی تو اون شرایط هم دلم نمی خواست که بزرگ شم. پس الان من دارم اینجا چه غلطی میکنم؟...چرا اینهمه بزرگ شدم؟...چرا دنیام دیگه مثه بچگیا ساده نیست. واقعا تو این دنیا به این بزرگی جای بهتری نبود که من بتونم الان تو این لحظه اونجا باشم؟ یه جا غیر از اینجا،هر کاری غیر از علف خوردن با بغض اضافه. علفم شیرینه، بغضم شوره، بادم که بی مزه اس. حالم دیگه داره بهم می خوره. یه سری آدم دارن میرن سمت پیانو. نمی دونم چرا بهش حس مالکیت دارم! بهتره ازش دور شید چون من زانوم دیگه داره آتیش می گیره...بالاخره مغزم فرمان داد! کاشکی مغزم همیشه به موقع فرمان می داد. کاشکی آدم تو زندگیش فقط به فرمان های مغزش گوش کنه. کاشکی آدم تو زندگیش آدم باشه.

دیگه میل ندارم،مرسی...صرف شد.آدامس می خورم و می رم.هنوز کلی کار دارم.

پ.ن: خودم دوستت دارم نگین لبخند

/ 4 نظر / 15 بازدید
فرشته

زندگی خودش سخت هس، بهتره ما دیگه سخت ترش نکینم

فرشته

[لبخند]

من خوددم دوستت داررم نگین غصه نخوور

hossein

http://www.youtube.com/watch?v=UqTArC0PQk0