اگر نوشتن صد تا خوبی داشته باشه...یه بدی داره. یه بدی که خیلی بزرگه! و اون هم اینه که وقتی غم انگیزی، وقتی دلت گرفته و هیچ کسی رو نداری باهاش حرف بزنی، وقتی حالت از همه چی بهم میخوره و وقتی دلت به هیچی خوش نیست فقط باید بنویسی...و اون موقع که شروع میکنی به نوشتن انقدر احساست رو خوب و طبیعی می نویسی که هر باری که برگردی و اون نوشته ات رو بخونی، همه ی اون احساسا میاد تو مغزت. انگار که هیچوقت قرار نیست قدیمی بشن. و من احمق تقریبا 13 ساله که بدترین لحظه های زندگیم رو از همون اولیش گرفته تا همین الان نوشتم. هیچ کار دیگه ای نکردم. نه به روی خودم آوردم، نه با کسی درد و دل کردم و نه گریه کردم(غیر از چندتا مورد خاص). امیدوارم یه روزی بیاد که هیچ کدوم از این حسا تو من نباشه. یه روزی که یادم بره اون لحظه ها رو.

خیلی وقتا شده نا امید بشم، بیشتراً وقتایی که دلم تنها میشه...مطمئنا زندگی منم همیشه اینجوری راحت نمیمونه، هر کسی بالاخره قراره تو زندگیش یه سختیایی رو تجربه کنه...این ناراحتی ها و این نا امیدی های مقطعی همش قراره که منو آماده کنه واسه آینده...واسه سختیای بزرگتر...اما من می دونم که یه روز خوب میاد...خیلی زود 

پ.ن: خدایا شکرت

/ 5 نظر / 4 بازدید
حسین

چه فكر ميكني كه بادبان شكسته، زورق به گل نشسته‌اي است زندگي در اين خراب ريخته كه رنگ عافيت از او گريخته به بن رسيده ، راه بسته ايست زندگي چه سهمناك بود سيل حادثه كه همچو اژدها دهان گشود زمين و آسمان ز هم گسيخت ستاره خوشه خوشه ريخت و آفتاب در كبود دره ‌هاي آب غرق شد هوا بد است تو با كدام باد ميروي چه ابرتيره اي گرفته سينه تو را كه با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمي شود تو از هزاره هاي دور آمدي در اين درازناي خون فشان به هرقدم نشان نقش پاي توست در اين درشت ناي ديو لاخ زهر طرف طنين گامهاي ره گشاي توست بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام به خون نوشته نامه وفاي توست به گوش بيستون هنوز صداي تيشه‌هاي توست چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود چه دارها كه از تو گشت سربلند زهي كه كوه قامت بلند عشق كه استوار ماند در هجوم هر گزند نگاه كن هنوز ان بلند دور آن سپيده آن شكوفه زار انفجار نور كهرباي آرزوست سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست به بوي يك نفس در ان زلال دم زدن سزد اگر هزار باز بيفتي از نشيب راه و باز رو نهي بدان فراز چه فكر ميكني جهان چو ابگينه شكسته

حسین

چه فكر ميكني كه بادبان شكسته، زورق به گل نشسته‌اي است زندگي در اين خراب ريخته كه رنگ عافيت از او گريخته به بن رسيده ، راه بسته ايست زندگي چه سهمناك بود سيل حادثه كه همچو اژدها دهان گشود زمين و آسمان ز هم گسيخت ستاره خوشه خوشه ريخت و آفتاب در كبود دره ‌هاي آب غرق شد هوا بد است تو با كدام باد ميروي چه ابرتيره اي گرفته سينه تو را كه با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمي شود تو از هزاره هاي دور آمدي در اين درازناي خون فشان به هرقدم نشان نقش پاي توست در اين درشت ناي ديو لاخ زهر طرف طنين گامهاي ره گشاي توست بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام به خون نوشته نامه وفاي توست به گوش بيستون هنوز صداي تيشه‌هاي توست چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود چه دارها كه از تو گشت سربلند زهي كه كوه قامت بلند عشق كه استوار ماند در هجوم هر گزند نگاه كن هنوز ان بلند دور آن سپيده آن شكوفه زار انفجار نور كهرباي آرزوست سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست به بوي يك نفس در ان زلال دم زدن سزد اگر هزار باز بيفتي از نشيب راه و باز رو نهي بدان فراز چه فكر ميكني جهان چو ابگينه شكسته

امیر

دیگه پادکست نمی سازین؟

فرشته

تو دختر قوی ای هستی که این مشکلاتم واست پیش میاد ظرفیت آدما کم و زیاد داره

Restless

از گابریل گارسیا مارکز می پرسند: اگه بخوای یه کتاب صد صفحه ای راجع به امید بنویسی .... چی مینویسی؟ میگه 99 صفحه رو خالی میذارم .. صفحه آخر سطر آخر مینویسم: "امید آخرین چیزی ست که میمیرد" [لبخند]