سلام...جاتون خالی امروز داشتم میمردم...کاملا در یک قدمیه مرگ بودم.سر خیابونمون از تاکسی پیاده شدم و منتظر بودم که ماشینا رد شن که برم اونور خیابون،( دقیقا روی خط کشی عابر پیاده، نه،یعنی بقلش...به هر حال پشتم جوبی پهن بود.ناگهان یه تاکیسه سبز رنگ به قصد کشت پاشو گذاشت رو گاز...گویی اصلا من اونجا حضور نداشتم.سپس من که نمیتونستم برم عقب، ( چون پشتم جوب بود )، با یه جهش پریدم جلو و ماشین با سرعت نور از پشتم رد شد...هنوز در اثر پرشم رو هوا بودم که دیدم یه اتوبوس هم مخصوصا تا منو دید سرعتشو ١٠ برابر کرد،پرش بدی رو هم برداشتم... و وقتی اتوبوسه که آبی رنگ هم بود از پشتم رد شد،کیفمو لمس کرد....بلافاصه از جهت مخالف یه پرادو به سمتم اومد ولی با سرعت کمتر و اینجا بود که حرکت من تبدیل به یه سه گام بی عیب و نقص بسکت شد...بعد دیگه هیچ اتفاقی نیفتاد...ادامه ی راهو طی کردم اومدم خونه....با قلبی که مثه گنجیشک میزدنیشخند.....

جدا از این حرفا از بچگی بر این باور بودم و هستم که به مرگ طبیعی نمیمیرم.

یه چیزه دیگه...از قضا خانواده منو اسکل کرده که میخواد برام ماشین بخره...ولی نمی دونم چرا صریح و مثل آدمای متمدن نمیگن که دختر گلمون،نگین جون...ما واست ماشین نخواهیم خرید!....جدیدا هر چی میشه من این جمله رو میشنوم: می خواد پشت فرمونم بشینه!!!!!( با یه حالت تعجب واقعا بنز )

به عنوان مثال:

نگین امروز کپسول آهن خوردی اصلا؟....می خواد پشت فمونم بشینه!!!!

نگین باز تو اتاقت بهم ریختس؟....می خواد پشت فرمونم بشینه!!!!!

نگین چرا موبایلتو جواب نمیدی؟....میخواد پشت فرمونم بشینه!!!!

نگین حتما من باید بگم شیرتو بخور؟....میخواد پشت فرمونم بشینه!!!!!

.......الی آخر

پ.ن : اتفاقا همین قضیه ی مردنمو که اومدم خونه تعریف کردم علی گفت: بیا میخواد حالا پشت فرمونم بشینه!!!!!!از خیابون نمیتونی رد شی هنوز......

 





تاريخ : یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.