سلام میکنم....یه روزایی تو ماه برای من هستن که خیلی همه منو دوست دارن و بهم توجه میکنن...برام هر چی بخوام میخرن...هرجا بخوام باهام میان...این روزا خیلی کم هستند!ولی امروز یکی از اون روزا بود.

امروز کلی خرید کردم...با مامانم...چیزی که امروز بعد از خریدن اون همه چیز فهمیم اینه که من اگه یه روز یه بچه داشته باشم حاضر نیستم انقدر خرجش کنم.اینو با تمام وجودم حس کردم!

هوای لواسون  واقعا عالی شده!...توپه توپ...

احساس میکنم دیگه نمیتونم بنویسم...دیگه بی غل و غش نیستم...دیگه هرچی تودلم هست رو نمیارم رو صفحه ی مانیتور ( چون  چیزی تو دلم نیست)...دیگه...

راستی یه چیزیو دقت کردین!....وای به خودم قشنگ شک کردم خفن!...میدونید همه ی دختربچه ها وقتی میخوان بخوابن به یه کسی فکر میکنن...وقتی بزرگتر میشن این فکر کردنا یه صورت جدی تری به خودش میگیره و میشه یه احساس...بعد دوست داشتن و بعد بهش میگن عشق!....میگن من عاشق فلانیم.

چند روز پیش که با نیــگار حرف زدم یوهو به خودم اومدم...من تاحالا هیشکیو دوست نداشتم ( منظورم پسره ها!)

من تا حالا هیشکیو دوست نداشتم؟....بازم باید فکر کنم!

وای!....نترشم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟استرس





تاريخ : شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧ | ۸:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.