سلام....الان نگینم!به معنای واقعی.یه نگین خسته ولی باروحیه....

حرف خاصی ندارم چون خبر خاصی نیست.روزای آخر تابستون ٨٧ تاریخیه...الان من یه دانشجو شدم...به قولی مملکت رو دستای ما میگرده دیگه!...

فکر میکردم رانندگی رو دوست دارم ولی به این نتیجه رسیدم که خیلی خسته کنندس...البته مربیم که یه آقای خیلی خوشحالیه معتقده که یه استعداده نهان تو رانندگی کشف کرده...اون استعداده نهان همین نگینیه که دارید مزخرفاتشو میخونید!...میگفت من ماشینمو دست پسرا نمیدم تنهایی ولی چون میدونم تو این کاره ای دادم دستت جلسه ی سوم تنها بشینی....خلاصه که هر چی من میگم برادر ،من قد گاو رانندگی حالیم نیست میگه نه!....چرت میگی....اگه دست من بود همین جلسه پنجم میفرستادمت امتحان....اصلا ساعت من که هست ورمیداره یه جاهایی منو میبره همه کارای عقب افتادشو راه میندازه...تا کلانتری هم مارا برد....چمیدونم سوپر و سفارتو خونه ی رفیقشو .....اسکل کرده مارو!...البته یه بار داشتم دوتا چادری بدبختو له میکردم شاکی شد از دستم.....بماند!

پ.ن:هر کس نظرش بود پی ناموس کسان        پی ناموس خود افتد نظر بوالهوسان 

( یا یه چیزی تو این مایه ها)...اینو امروز که تو تاکسی بودم پشت یه وانت خوندمنیشخند...باحاله!....البته بوالهوس رو با ح نوشته بود....من از همین جا از همه ی اهل ادب عذرخواهی میکنم!

پ.ن (٢): آخ جون امشب یه شام توپ خوشمزه داریم....دم باعث و بانیش داغ!

خب دیگه چی بگیـــــــــــــــــم؟....برم؟

 

 

 





تاريخ : دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧ | ٩:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.