به نظر میومد اخرین باریه که دارم این لباس و می پوشم.سبز لجنی...صبح روز سنجش اخر و البته ذهن نگین ١% هم سمت امتحانش نبود!و بالطبع رید....!

یه چند مین وقت داشتم خاطراتمو دوره کنم روز اولی که برای مصاحبه اومده بودیم....زنیکه خر اسمش یادم نیس زرت گفت:(( نگین جان ابرو هاتو بر داشتی؟))...منم در کمال تابلویی گفتم نه!{#emotions_dlg.e49}

خلاصه...امتاحان ورودی هم دادم...یادمه با نسیم ف بودم...حیوونی این سال اخر انقد اذیتش کردن از مدرسه فرار کرد پولشم پس ندادن!

در کل بد نبود یعنی واقعا خوب بود.پیر شدیم تو این مدرسه ما....سال سوم هم فاز داد...گذشت....!این مقدم هم که هنوز راست راست داره را میره اخرم نفهمیدم چند سالشه...جدیدن که دیگه جای نظافت میشینه تلفن هارو جواب میده!

اخی....مسافرتا!....اول از همه رفتیم بندر شرفخانه!....خدا بودا!....تو دریاچه ارومیه هم شنا کردیم!....بعد رفتیم اصفهان .اونم حال داد....یزد هم رفتیم حالا شاید تونستیم امسال تابستونم بریم قشم باهاشون.

من همیشه از مدرسه بدم میومده....به ندرت صبحها با علاقه میرفتم ولی الان احساس می کنم دلم واسه جوِش تنگ میشه....!چمیدونم اینم یه دوره بود دیگه............!

پ.ن  اَیدین دلم خیــــــــــــــــــــــلی واسه بازیت تنگ شده!تو الان باید ایتالیا باشی اَخه نه تو برزخ....!





تاريخ : جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧ | ٤:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.