ازم pass میخوای؟منم دیگه...کی جز من میاد اینجا؟

نمی دونم....خیلی چیزارو....حتی نمی دونم چی باید بدونم و چی نباید بدونم!....و همه ی اینها در حالیه که کلا مهم نیست...من انقدر خز نبودم ( به قول فرزاد تو میوه ممنوعه:اینطوری نبودما...اینطوری شدم!)نمیتونم ...بازم نمیتونم....همه چیز از هیچی شروع شد و به هیچی ختم....چه اغاز و پایان متناسب و لذت بخشی!؟...از خودم خجالت میکشم...من انقدر خز نبودم....توهم زدم!....چیزیم نیست!

به هر حال فقط میدونم من واسه این سبک زندگی (منظورم به سبک سگیه!)ساخته نشدم....همه چیز از اطرافیان و محیط عالی و بدون عیب و نقص ولی از درون من گند زدم...شاید لیاقت این همه راحتی رو نداشتم!...و شاید (حتما) یک روز حسرت این روزا رو بخورم...

تهران من ازت متنفرم...از خیابونات...از ساختمونات...از سینماهات...از عمله هات...به خاطر برخی کسایی که مسبب اشناییم با اونها تو و زندگی کردن در تو بود...به خاطر خاطره های بدت...از همه چیت بدم میاد...تا اینجا تو برنده بودی ولی مطمئن باش نمیزارم منو تو بهشت زهرای تو خاک کنن!....

ایول...خدافظ.





تاريخ : یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦ | ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.