به نام خدا

سلام.پست جدید مینویسم البته بدون لبخند....

خبری نیست.کامپیوترم داغونه داغونه....جمله ی بعدی رو باید حدس بزنید....بله....و من پول ندارم کامپیوترمو بسازم...به دین سان ....

نمی دونم چه مرگمه....یه چیزیم هست.باید killy رو هر چه سریعتر ببینم.جمعه رو یحتمل با شیوانا از بچه های قدیمیه گل روزگار سپری کنم...آره، جمعه روز خوبیه...

دیشب نخوابیدم.درس خوندم.امتحان های این ترم رو نصفش رو ١٩و٢٠ میشم....نصف دیگه اش رو ٩و١٠ .....عالیه نگین همین جوری پیش برو.

نمیدونم چرا وقتی میبینمش استرس میگیرم.نمیدونم خوبه؟...بده؟....مگه تموم نشد؟....خیلی قیافش اعصابمو خورد میکنه....نه خیلی...یه کم....یه احساسیه دیگه.نمیتونم بیان کنم.

بمیری نگین از دستت راحت شم....

یه زنگم باید به نگین و افسانه بزنم.اتاقمم خیلی زشت و کثیفه...همه ی کفشام کثیفن...شاید موهامو کوتاه کردم خودم...٢۵ام تولد وبلاگمه که دو سالش تموم میشه....هر کی خواست کادو بده،شماره حساب میدم.

میدونی به همون اندازه که تو برام قدیمی شدی...من بزرگ شدم...این یعنی اینکه من هیچوقت نمیتونم ....

نتونستن بدترین حالت ممکنه در ضمن.

چرا من عاشق نمیشم پس؟

به قول ناپلئون تنها چیی که هیچ حد و مرزی نداره خریـــــــــّـــــــتِ!





تاريخ : سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.