یه سلام تند بی معنی فقط از رو عادت.

عقلم رسید.عقلم دیر رسید ولی بالاخره رسید.

کمبود هیچکس نیست...روحیه ام آروم شده.موقع راه رفتن دستم رو به دست کسی نمیدم.مستقل تصمیم میگیرم.و در کل راحتم...

با سه دسته از آدما هیچ کاری ندارم...

١)دروغ گو

٢) کسی که غیبت میکه                                                

٣) آدم بی شرف

داشتم به این فکر میکردم که نه تنها زندگی کردن سخته بلکه مردن سخت تره...تو فکر کن من  الان خدا بخواد بیوفتم بمیرم چه خرجی رو دست مامان بابام میزاره....یه چیزی حدود سه چهار سال زندگی کردنمه...پول قبر و سنگ قبر و مراسم و چمیدونم خرما و حلوا و پول رستوران واسه ناهار بعد از بهشت زهرا و اووووووووووووووووووووه کلی چیز دیگه....مردنم صرف نمیکنه دیگه واقعا....

در حالی که چند ماه بود بسکت رو گذاشته بودم کنار تا اون شب که با کیانا رفتیم زمین...ییهو طی حوادث معمولی روزمره خودم رو سر تمرینات تیم دانشگاه یافتم...خیلی هم حال کردم...٢٠ام هم مسابقات شروع میشه...ده به حال...

پ.ن: احساس ریلکسی، راحتی،سبکی،دیگه....این چیزای خوب منو فرا گرفته....

 





تاريخ : یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.