نمیدونم چطوری بگم!!!تمرکز ندارم...مامان داره تقریبا باهام بحث میکنه...نمیدونم راجع به چیه دقیقا... ولی من میخوام بنویسم...از حقایقی که روز به روز بیشتر متوجهشون میشم...باید خودم رو تغییر بدم چون اینطوری تنها کسی که آسیب میبینه منم.میتونم به جرئت بگم که تخریب روانی شدم...باید قبول کنم...نه...باید ایمان بیارم که نباید به کسی اعتماد کنم....چرا من که همیشه راست همه چیو میگم...من که پایه ی اعتقادم رو این گذاشتم که بزرگترین گناه دروغ گفتنه...من که با تمام وجودم سعی میکنم کوچکترین دروغی به کسی نگم باید ....اصلا باورم نمیشه...هضم کردنش غیر ممکن بود......خاک تو سر من...

خوشحالم که توی دانشگاه با مرضیه دوستم.در واقع از این بابت به خودم افتخار میکنم...همیشه تو پیدا کردن دوست کند بودم اما همیشه هم ( به استثنائ تو ) بهترین هارو برای دوستی انتخاب کردم.مثل کیانا...مثل مینا...و چند نفر دیگه...

محیط دانشگاه با خوک دونی هیچ فرقی نداره.من این رو به چشم دیدم و حس کردم.نمیدونم چرا این دانشکده رو برای تحصیل انتخاب کردم.مثل سگ پشیمونم ... امیدوارم این سالها زودتر بگذره...میدونم جوونیه که داره تلف میشه ولی من این جوونی کردنا رو حاضرم به هر قیمتی که هست از دست بدم...

همینطور...دارم بازسازی میشم...

قبلا هم گفتم از کسایی که پشت سر بقیه حرف میزنن خیـــــــــــــــــلی بدم میاد.چون اول فقط حرف میزنن...بعد فکر میکنن...و بعد به جاشون تصمیم مگیرن!!!!میدونید جالب اینجاست که...نمیتونم منظورمو برسونم.خستم و مغزم هنگ کرد یوهو...کی اهمیت میده من چی میگم و چی فکر میکنم؟....یا حتی اگه کسی اهمیت بده برای من چه فرقی میکنه....

خدافظ....

 





تاريخ : چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸ | ٦:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.