به به....با اینکه بارون رو خیلی هم دوست ندارم ولی چه بوی خوبی میده.آدم دوست داره بغلش کنه...به همراه صدای علی لهراسبی.....به من که بی هوا نزدیک می شی....هوا شکل نفس های تو میشه.....به علاوه ی طعم تند نودلزی که بعد از یه صبح تا عصر تنها ماده ی غذایی بوده که به بدنت رسیده...و ذهنی پر از حرف....

امروز هم یه روز معمولی بود...از کارگاه داشتم بر میگشتم.تاکسی گیرم نمیومد.یه پراید پیچید.یه پسر جوون نه چندان امروزی بود،داشتم با خودم فکر میکردم تاکسی هست؟...نیست؟...هست؟...نیست؟... که چراغ زد. جهیدم بالا.جلو نشستم.یه عمله هم عقب نشست.هندزفری هام تو گوشم بود و جز صدای چستر چیزی نمیشنیدم.ضبط خفنش ولی نظرمو جلب کرد.بعد از چند دقیقه هندزفری هامو درآوردم و دیدم که آهنگ (به من چیزی بگو شاید...) بهروز صفاریان گذاشته...این آهنگ رو خیلی دوست دارم.قبلا هم شاید حدودا یه سال پیش متنش رو نوشتم تو وبلاگم...داشتم با آهنگ حال میکردم که یوهو یه چیزی اومد طرف صورتم.دست یارو بود که داشت یه چیزی مثل کارت ویزیت بهم میداد...گرفتم.بلافاصله یکی دیگه....یکی دیگه....پشت سر هم داشت بهم کارت های مختلف میداد.انقدر تند تند و سریع که نمیتونستم ببینم چی هستن.خیلی دوست داشتم یکی از قیافه ام در اون لحظه عکس مینداخت...حدود ٢٠ تا کارت بهم داد...عمله ه پیاده شد.شروع کرد به حرف زدن.تن صداش آدم رو آروم میکرد.صدای قشنگی داشت.منم که ان کف صدای قشنگ...سعی کردم با وجود مغز هنگ کردم به کارتها دقت کنم...رو چنتاش عکس خسرو شکیبایی بود و جمله هاش...رو چنتاش جمله های سهراب و رو بعضیهاشم حسین پناهی و فروغ و یه خارجی که نمیشناختم....

گفت وقتی سوار شدی یه آهنگ از ؟ گذاشتم که هنوز نیمده تو بازار...هرکی میشنوه حال میکنه ولی تو انقدر بی توجه بوی که حاضر نشدی بهش گوش بدی.بدی ما آدما اینه که این فرصت رو به افرادی که تو روز برای چند دقیقه باهاشون هستیم نمیدیم که شاید چیزی بهمون یاد بدن...بعد گفت میتونم بپرسم چی گوش میدادین...بهش گفتم....لینکین پارکو میشناخت.یکم راجع به آهنگها و به خصوص بهروز صفایان حرف زد...بعد با اون تن صدای تکش یه سری از همون جمله ها و شعرهایی که کارتهاشون رو بهم داده بود خوند....من تمام مدتی که تو ماشینش بودم در واقع تو کف به سر بردم.خیلی از حرفاش تو ذهنم نیست.....زمان خیلی زود گذشت.باید پیاده میشدم....آخرین کارت هم که روش نوشته شده بود " تنهایی ام را با تو قسمت میکنم...سهم کمی نیست " رو بهم داد و گفت این هم بده به کسی که دوستش داری...و خیلی قشنگ خدافظی کرد.....چند ساعتی از اون لحظه میگذره و من هنوز نمی دونم اون کارت رو باید به کی بدم!....شایدم همیشه واسه خودم نگهش داشتم.

پ.ن: ولی عجب گوشی ای خریدما.........

پ.ن١: عذاب وجدان؟...

 

 





تاريخ : پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.