چقدر باید بنویسم!....

با ورود به سال جدید خیلی چیزها تغییر کرد.البته در باطن.اهداف قدیمی رو باز تو ذهنم زنده کردم و با قدرت بیشتری در پی دنبال کردن اونا هستم.و تقریبا تا تابستون سال ٩١ حدود یک چهارم وقتم رو پر کردم(خواهم کرد)...و البته همین موضوع باعث میشه از یک سری علائق خودم چشم پوشی کنم.که صد در صد قابل جبران خواهند بود.برای رسیدن به این هدف قدیمی به پول احتیاج دارم و همینطور خیلی دوست دارم یه کار نیمه وقت داشته باشم.هرچی بود...همینطور گوشیم خرابه و پول ندارم که عوضش کنم.و خیلی خوشحالم که گوشیم خرابه و پول ندارم که عوضش کنم.جدی میگم.

وابستگیم رو به خیلی از افراد به شدت دارم کاهش میدم و دوست دارم ١٠ برابر از اینی که هستم بی احساس تر بشم...نمیگم آدما برام مهم نیستن چون همه انسانیم و به طور طبیعی قابل احترام ولی میتونم به جرئت بگم طرز فکر و عقیدشون پشیزی برام ارزش نداره...جدیدا متوجه شدم پشت سرم حرف زیاده و این تاثیری رو افکار من نداره و هیچ چیزیم یادم نمیندازه....

افرادی هم در این میون سعی دارن مزاحمم بشن...نمی دونم از رو علاقس یا جهل یا حتی سرگرمی...اگه از رو احساس و علاقه باشه،مگه کسی به احساس من اهمیت داد که من بخوام اهمیت بدم؟...اگه از روی جهل و نشناختن منه که هیچی،برو با بزرگترت بیا و اگه از روی سرگرمیه که خب سرگرم باش،ملالی نیست....

آرامشی به طور نسبی ٣/١ وجودم رو پر کرده که امیدوارم ناپایدار نباشه.

این روزها،روزهای به یاد موندنی ای نیست...همش تکرار ولی تکرارهای دوست داشتنی.

آدما خیلی عجیب شدن.کثیف و پستن...کنارشون بودن و موندن قدرت زیادی میخواد که من ندارم...با آدما زندگی کردن هم همینطور...البته من هم سن و سال های خودم رو عرض میکنم...میدونید وقتی تویه جمعی وارد میشم موندن توش برای بیشتر از نیم ساعت برام خیلی سخت میشه...شده باید یه دستشویی برم و یکم خلوت کنم و به افرادی که تو چند دقیقه ی گذشته دیدم خوب فکر کنم...

البته من خیلی از آدمای اطرافم رو نمیبینم...دقت خیلی کم و چشمهای ضعیفی دارم.از کنار خیلی ها زود رد میشم.به خیلی ها خیلی سریع سلام میکنم...من نمیبینمشون فقط وانمود میکنم که دارم بهشون نگاه میکنم.خیلی وقتها چشمهام رو یکی زومه و دارم به چیزهای خیلی بی ربطی فکر میکنم.فقط ادای دیدن رو در میارم....

جوون بودن خیلی سخته و جوون موندن غیر ممکنه....باید فکر کرد به آینده و در عین حال لذت برد...نشدنیه!...زمان هم که لعنتی با خودش کورس گذاشته...نوشته های قدیمی رو که میخونم احساس خوبی به ذهنم دست میده...

آرومم....خیلی آرومم...خیلی میخوابم...به خیلی از معنی ها پی بردم.فقط کافیه به خودت زمان بزرگ شدن بدی...رشد طبیعیه مغز بعلاوه ی رشد غیر طبیعیه مغر در من در حال اتفاق افتادنه.....میتونم به خیلی از سوال هام به تنهایی جواب بدم....

به من نگاه نکنید.من معنیه خیلی از نگاه هارو درست متوجه نمیشم.با من صریح صحبت کنید.اینطوری خودتون هم میتونید ازسکوت من لذت ببرید....

پ.ن:تعطیلات نوروزی واقعا از اونی که تصور میکردم بهتر بود...خیلی خوش گذشت.....واین آدم رو برای شروع دانشگاهی به تخ*ی بودن دانشگاه تخ*ی ما کرخت میکنه...

پ.ن٢: خیلی احتیاج دارم با رینگیتور صحبت کنم الان ولی پشت آیدیش busy زده!...سپیده همیشه کاری برای انجام دادن داره در نظر من....بهش افتخار میکنم.





تاريخ : پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸ | ٧:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.