من امروز بعد مدتها به معنای واقعی احساساتی شدم...انقدر عجیب بود که حتی به مرز خود متنفری رسیدم....نمیدونم...شایدم علتش رو بشه فشار یاخستگی یا حتی یکنواختی دونست ولی فکر نکنم معلول هیچ کدوم از اینا احساساتی شدن باشه....اصلا یعنی چی ادم احساساتی بشه؟ مخصوصا نگین!...من در دو حالت خیلی از خودم بدم میاد(۱)...دومیش الان جاش نیست ولی اولیش وقتیه که گریم بگیره...مزخرف ترین حالت ممکنه که میتونه واسم پیش بیاد...البته اکثرا قورتش میدما ولی دیگه بعضی وقتا نمیشه...که البته اون بعضی وقتا ۹۹٪ تو تنهاییه...دقت کردین وقتی ادم نمیخواد گریه کنه یعنی نمیزاره که گریه کنه گشنش میشه؟!

به هر حال قول دادم دیگه احساساتی نشم و بیخیال قضیه شم!

کلا نمیدونم چی شد که احساساتی شدم...ولی به هر حال یه جورایی فکرم از کنترلم خارج شده بود و داشت به عقب بر میگشت...۵سال...نه بیشتر...شاید ۸سال پیش...بد یوهو بیخود و بی جهت یاد این افتادم که اونموقع ها که تازه پایه های ایمان داشت تو من شکل میگرفت من همیشه اول واسه رفتگرا دعا میکردم....!....چرا دارم جفنگ مینویسم؟!قاطی کردما!ایول!

فردا میخوام برای اولین بار برم بهشت زهرا...ترجیحا بخش غسال خونه!حالا اگه باحال بود مینویسم!

پ.ن (۱)  من البته کلا از خودم بدم میاد...این دو حالت بالا دیگه اخرش بود. خدا ایشالا مشکلات منو نگین رو حل کنه!

پ.ن (۲) یه چند وقت بود پای pc نشسته بودم امروزم اومدم که یه وقت خمس و زکات بهش تعلق نگیره!





تاريخ : یکشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٦ | ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.