هوا خیلی گرم شده،منو آزار میده.

الفاظ نا مناسبی بهم نسبت داده میشه.محیط خونه سنگینه و مثل قبل راحت نیستم.با هیشکی...با هیچکس توی این دنیا به این بزرگی با این همه جمعیت احساس راحتی نمیکنم.هیچ کس با من نیست.هیشکی حواسش به من نیست...من میرم.بازم تنها.نمیدونم چند سال از این لحظه باید بگذره تا چشمامو باز کنم و ببینم تونستم خودمو تغییر بدم...خودمو بشناسم...به خودم کمک کنم.

پام گیره.بدجوری گیره.شاید از خدا فاصله گرفتم.شاید نه!حتما...خیلی زیاد.راه های زیادی رو اشتباه رفتم...اما مثل همیشه سکوت بهترین راه حل میتونه باشه.

از مامانم کلی دور شدم.دیگه حتی با هم عصرا چای هم نمیخوریم.خیلی کم باهام صحبت میکنه.احساس میکنم دیگه دوستم نداره.هرچی هست غریزس.ازدستم ناراحته.اونم با من نیست....هیچکس پشتم نیست.بابا رو خیلی کم میبینم.صبح زود میره...نصفه شب میاد...شاید چند جمله با هم صحبت کنیم البته با احتساب سلام،خدافظ،...علی هم که کلا تو فاز ما نیست.تازه بیشتر از همیشه میره رو مخ...

بالاخره تنهایی به من پیروز شد...داره خفه ام میکنه...

بدیش اینه که وقتی تمام تلاشتو می کنی میبینی که هیچکس نمیتونه تنهایی تو پر کنه....فقط یه تغییر بزرگ میتونه منو به خودم بیاره...دلم میخواد با یکی حرف بزنم.ولی قدرتشو ندارم.اصلا نمی تونم صحبت کنم.....

از خودم،از احساساتم،از فکرام،از رفتار ها و تصمیم هام میترسم.از آینده میترسم.خیلی تنهام...

نمیدونم مشترک مورد نظرمو کی پیدا میکنم.شایدم به اندازه ی کافی دنبالش نگشتم.شایدم هیچوقت در دسترس من نباشه...

هرچی که هست،زندگی این نیست...زندگی من فقط شده تفریحاتی که میتونه به طور ناپایدار منو سرحال کنه...خداروشکر.....خیلیم شکر...نمیگم ناراضیم...زندگیم خیلی هم راحت و بی دغدغس....اما خوش به حال اونایی که تونستن خوشبختیه واقعی و درونی رو تو خودشون کشف کنن...خوش به حال اونایی که خدا تنهایی شونو پر میکنه...خوش به حال اونایی که حال منو ندارن...

حیف که باطن دیده نمیشه....ظاهر من هیچ حرفی برای گفتن نداره...صورت منو باور نکن...بی نهایت من به بن بست رسیده....

کسی حال این روزای نگین رو نمیدونه.....





تاريخ : دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ | ٧:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.