خسته شدم ازبس رول یه آدم ایده آل رو بازی کردم،یه آدم سازگار با محیط...انقدر پیش رفتم که دیگه خودم رو فراموش کردم تقریبا.دچار بحران شدم.که شاید بهترین اسم براش بی هویتی باشه.خیلی خیلی حالت بدیه که امیدوارم هرگز بهش دچار نشید.معتقدم وارد دایره ای از حوادث هر چند معمولی ولی پیچیده شدم.و البته باید اعتراف کنم امور از کنترل من خارج شده.و همین طور باید بگم که همه ی اینها در حالیه که شاید فقط ٣ الی ٧ درصد ماجرا از همون اول تحت فرمان من بود.بله!....همه چیز به من تحمیل شده و من برای بار nام تنها به خاطر اینکه حرف های مفتی از قبیل این جمله ی لعنتی :نگین خودش رو میگیره!  که از سن ١٠-١٢ سالگی از شنیدنش بیزار بودم رو نشنوم تحت سلطه ی زمان دراومدم.من به دنیا نیومدم که باعث خنده ی کسی بشم......من یه انسان هستم که شرایط،قواعد،ضوابط،احساسات،اخلاق،روش و تعاریف خاصی دارم.ولی موقع عمل هیچ حرکت خاصی نشون نمیدم و با یه گوسفند که قراره قربونی بشه و هیچ اختیاری جز تسلیم شدن نداره کوچکترین فرقی ندارم.بله متاسفانه من به راحتی کوتاه میام.اما در ظاهر برای توجیه(املای این کلمه رو نمیدونم) خودم این تسلیم شدن رو در پوشش مصلحت اندیشی و روحیه ی سازگاری با شرایط جلوه میدم....ولی در باطن کبکی هستم که تا خرخره کله مو کردم تو گه!!!

میدونید من بر طبق تجربیات اخیری که داشتم به جمله ی میمون هرچی زشت تر ، بازیش بیشتر ایمان راسخ آوردم و البته حتی به این پی بردم که وقتی به یه میمون بیش از حد بخندی شروع میکنه ادای خودتم در آوردن....پس اینجاست که نیاکان باشعورمون میگن به مرده که رو بدی ، به کفنش میر**ه!!!!بلـــــــــــــــــه!

بد جوری احساس بی خاصیتی میکنم...هر لحظه از زندگیم داره به معنای واقعی به بطالت میگذره و این اصلا خوب نیست.امیدوارم اگه قراره تا آخر عمر اینطوری مثل یه علف هرزه پیش برم ، عمر زیادی نکنم...هدف خاصی برای آینده ام در نظر ندارم....به تنهاییه روحی احتیاج شدیدی دارم....بیش از حد داره بهم خوش میگذره....و این هم اصلا خوب نیست.دو شبه که احساس میکنم از لحاظ روحی به حامد بهداد احتیاج دارم نمیدونم چرا....نه به عنوان یه هنرپیشه که کلی طرفدار داره....واقعا نه!...بلکه به عنوان یک انسان پخته،سختی کشیده و هدفمند و بالاخره موفق....نمیدونم چرا انقدر با این بشر ارتباط برقرار میکنم....!ولی وقتی میبینم بعضیا با چه روش خزی طرفداریشو میکنن و واسش غش و ضعف میرن....فقط میتونم به گلها لبخند بزنم. ( لبخند زدن به گلها حالتیه که کاره دیگه ای از دستت بر نمیاد )

نمیدونم واقعا...باید بیشتر به درون بپردازم در حالیکه کمکی از دست کسی بر نمیاد.اشخاصی سعی دارن که به منطقه ی ممنوعه ی زندگیه من وارد بشن که ازرش این که بخوام ذهنم رو برای ٣٠ ثانیه روشون متمرکز کنم رو هم ندارن.

اشتباه میکنم...اما به بی ارزش ها بها میدم....تا جایی که خودم رو به لجن میکشونم.....اما به زودی کلیه ی روابط تغییر خواهد کرد.....نگین چهره ی جدید ولی واقعی از خودش نشون میده.

پ.ن:مطلبی رو توی وبلاگ مهدی خوندم که واقعا قشنگ بود...در مورد نگاه....پیشنهاد میکنم حتما اینجا بخونید.

پ.ن٢:  خیلی چیز ها هست که مهم نیست.مثلا تو.

 





تاريخ : چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧ | ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.