حدود ساعت ١١ بود که رفتم تو تختم که بخوابم...امشب جزو معدود شبهایی بود که قبل از خواب فکر کردم....نتونستم ادامه بدم...بلند شدم و نشستم پای کامپیوتر که بنویسم...قبل از اینکه صفحه ی پرشین بلاگ بازشه آف لاین سینا رو دیدم که زده بود چرا آپ نمیکنی....جوابشو تو دلم دادم....: میخوام همین کارو بکنم.

 الان که شروع کردم ساعت بیست دقیقه به ١٢....بدون اینکه خودم بخوام ذهنم کشیده شد بازهم به عقب..خیلی عقب...شاید نزدیک ١٣ سال پیش...یاد اولین روز مدرسه افتادم،از بابام خدافظی کردم و پیاده شدم.همه پولدار...همه مرفه...دلم برای اولین دوستم تنگ شد.ملیکا...دلم برای دو نفر دیگه هم تنگ شد...فقط دو سال دوستیمون طول کشید و توی اون عالم بچگی هیچکدومشون حواسشون نبود که مسیر زندگیه  نگین ٨ ساله چقدر تغییر کرده...دیگه هیچوقت ندیدمشون....

باهوش بودم...باهوش بودم و حس بویاییه ١٠٠% قوی تو تشخیص بوی ادکلن بابام...یادمه  اولا حتی از کیدنپ شدن هم میترسیدیم...گریه هم میکردم.دوهفته از خونه رفتیم...دلم برای عروسک ها و باربی هام تنگ شده بود.عصبی بودم.با بچه های کسی که رفته بودیم اون دو هفته رو خونشون دعوام شد....ولی اونموقع من هیچی نمیدونستم...برگشتیم خونه...دیگه حتی در خونه هم میومدن...و من سرمو کرده بودم زیر بالش کوچیکی که هنوز نگهش داشتم...نفس عمیق میکشیدم و سعی میکردم با وجود صدای داد بخوابم...

اونموقع ها نمیدونستم چرا هر وقت مامان رو میدیدم قبلش پیاز خورد کرده بود!!!!!

ولی در کل مسیر سخت اما لازمی بود...خیلی چیزهارو تغییر داد.من رو حتی! با وجود سنی به کمیه ٨ تا ١٣ سال...من هیچ چیز نفهمیدم.کوچکترین دردی حس نکردم.به غیر از سوالی که هر سال تکرار میشد...و سخت ترین سوال زندگیم بوده تا الان...فراموش کردن اصلا کار آسونی نیست.و فراموش نشدنی وجود داره....

دلم برای چمدون هایی که هر سال عید و تابستون آماده میشد پشت در تنگ شده بود...دلم برای عصرهای پنجشنبه تنگ شده بود....

به خاطر همه ی ایناس که الان قدر زندگیمو میدونم...قدر هرچی دارم رو میدونم...اوضاع همیشه اینطوری نمیمونه...من بزرگ میشم...از خانوادم دور میشم و حسرت این روزهارو میخورم...پس لذت میبرم....خدایا از ته ته ته دل شکـــــــرت....خیلی باحالی...





تاريخ : سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.