!نگين...مي نويسد ( nigg3nzone )



Optimist / Most likely / Pessimist Nigg3N

به نام خدا

نگین خوش بین:

روزهای خوبی در راه هستند.روزهای آبی...روزهای بنفش...از اون روزایی که من دچار آرامش مطلق میشم و سیب رو با نمک میخورم و تو حموم آهنگای "  Beatles " میخونم و از شامپو به عنوان مایکروفون استفاده میکنم...

از اون روزایی که حتی اگر 45 تا بادوم پشت سر هم بخوری یک دونش هم تلخ نیست...

از اون روزایی که تو...از اون روزایی که تو با من مهربونی" خنثی "...خدای من تو همیشه با من مهربونی...

آهای آدما منو ببینید! من یه نگـــــــــــین شادِ شادم.....یـــــــــــــــــــوهــــــــــــــــــــو....

 

نگین محتمل ترین حالت ( most likely ) :

اساسا هیجان انگیزترین لحظه ی یک روز نگین محتمل ترین حالت حدود ساعت 4 بعد از ظهره که از غار تنهاییش بیرون میاد و لیوان گندش رو از چایی پر میکنه...

روزها سپری می شه...من زندگیم رو میکنم . صبونه رو پای تلویزیون کوچیک آشپزخونه میخورم و مامانم خواب دیشبش رو برام تعریف میکنه و من دهنم از تعجب مثلا باز میمونه و میگم یعنی چه معنی ای میتونه داشته باشه؟؟؟

اگه از روزایی باشه که مامانم آشپزی میکنه ناهار میخوریم... میریم عصرا پیاده روی و برگشتنی از سوپر خرید میکنیم.شب از تی وی دیدن در کانون خانواده لذت میبرم......صدای یکنواخت موزیک علی از اتاقش به گوش میرسه...در حقیقت گوش رو آزار میده...بابام برای مامانم اس ام اسای بی مزه میخونه و مامانم از خنده نفسش بند میاد!

 

نگین بدبین :

ابــــــــــــرهای سیاه و ترسناک همه جا رو احاطه کرده...غباری وهم آلود نگین رو در بر گرفته و تازیانه های......

جنگ میشه...قحطی میاد...من وبلاگم رو به روز میکنم در حالیکه صدای پوتتین سربازای آمریکایی از پنجره میاد...ما تو خونه نون و برنج ذخیره کردیم اما گاز قطعه...

بعــــله اینجوریاس... نه روز آبی در کاره نه روز بنفش... اصولا روزهای من بیشتر متمایل به قهوه ای میباشند...قهوه ای روشن ، قهوه ای تیره ...یا شاید طیفی از سبز لجنی...

من هیچ وقت نمیتونم آلمانی صحبت کنم...مرز ها بسته میشه و من برای همیشه تو ایران زندانی میشم...

 

پ.ن (1) : هیچ اتفاق خاصی برای رخ دادن برنامه ریزی نشده...البته اصولا اتفاق های خاص هیچگاه برنامه ریزی نمیشوند...

پ.ن (2) : 24 ام مادر بزرگ من فوت شد.... 30 ام مامانی دلارام :( برای هر دومون ناراحتم...یه دستور نماز شب اول قبر از اینترنت پیدا کرده برای هر دوشون خوندم،امیدوارم اگه این چیزا وجود داره،خدا ازم قبول کنه.... روح هر دوتاشون شاد...

 


سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ | مگه نه؟()

 

پایان دانشکده فنی

به به....آخر شب خونه ی ما با یه لیوان گنــــــــــــــــــده چای و مربا و همه ی چراغ های خاموش و آباژور روشن و بازم جورابای پشمی گــــــــــرم ...

امروز یه جورایی آخرین روز دانشگاه بود.دانشکده مون برای ترم آتی که ترم آخر ما محسوب میشه منتقل میشه یه جای دیگه...یه جای بزرگ که توش %100 نه خبری از کلاس های آکواریوم هست ، نه کلاس های زیرزمینی ، نه آقا سعید.اون دانشگاه یقینا مثل دانشکده ما از وسط نصف نشده و مطمئنا جای پارک اونجا پیدا میشه...

هرچند که روز اولی که وارد دانشکده شدم خاکستری ترین حس ممکن رو از دیوار های ساختمون گرفتم و افسوس خوردم به خاطر یک سال تلاشی که برای کنکور کردم اما نمیدونم چه حسیه که حالا که به آخراش رسیده حال و هوای 87...88...89...و حتی 90 هم منو دلگیر میکنه...منو میبره تو فکر که واقعا آیا انقدر زود زمان میگذره؟...

من تو این دانشگاه هیچی نفهمیده باشم حداقل اینو فهمیدم که در برقرار کردن ارتباط خیلی عملکردم ضعیفه....                                                                               

فهمیدم من قابلیت این رو دارم که ساعت ها کنار یک نفر بشینم و هیچ حرفی  نزنم...                                                                                                           

فهمیدم که من میتونم....بله من میتونم تو آشناترین چشمها نگاه کنم و نبینمشون...             

فهمیدم من انقدر توانمند هستم که تلخی روزهای گذشته رو فراموش کنم و اجازه بدم خاطره خوبشون تا همیشه برام باقی بمونه...

من حتی فهمیدم آدم ها رو به هیچ دسته و گروهی نمیشه تقسیم کرد...به تعداد آدم های کره زمین دسته و گروه و شاخه و زیرشاخه وجود داره...

درعین حال من از رفتار و اخلاق و منش و خلق و خوی نگین گونه ام اصلا راضی نیستم...شاید تا همین چند ماه پیش قبول نداشتم که آدم سرد و خشکی هستم اما حالا تنها خصوصیت بارزی که میتونم نگین رو باهاش تعریف کنم همین 2 کلمه هست...

من ناراضیم از اینکه نمیتونم راحت با آدما ارتباط برقرار کنم...از اینکه هیچ حرفی با هیچ  کسی ندارم ... از اینکه هیچ کسی  هیچ حرفی  با من نداره ... از این که نمیتونم بگـم "عزیـــــــــــزم".... هر چند که Ich hab mich mittlerweile daran gewöhnt  اما همواره به دنبال یه راهی هستم که بتونم این اخلاقم رو عوض کنم....

نمیدونم شایدم یکی تو دنیا باشه که نگین رو با همین اخلاقاش دوست داشته باشه...                        


چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ | مگه نه؟()

 

86.10.7

 

آیدین عزیز ، چهار سال که نیستی اما یادت همیشه هست...

روحت شاد


سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ | مگه نه؟()

 

شب...اسهال و البته یک دل غمگین و دردمند

به نام خدا

حالم خوب نیست ناراحت ... دلم یه صداهای عجیبی میده و به شدت اسهالم و ناراحت .همین الان یه لیوان گنــــــــده نبات داغ خوردم ولی فایده نداشت...کم کم داره به امتحانا نزدیک میشه...من این ترم 4 تا...نه 5 تا امتحان دارم و به اضافه ی گزارش کارآموزی که هنوز شروعش نکردم خنثی و هیچ ذهنیتی ندارم که میخوام چیکارش کنم!!! بعلاوه اینکه ناراحتم هستم و اصلا ذهنم متمرکز کارام نیست...هیچ کار مفیدی نمیکنم و اصولا آدم بی خاصیتی شدم که ترجیح میده تمام روز به کارهایی که در زندگیش انجام نداده فکر کنه!...آه!...کارهای انجام نشده ی من!

ایده ی جا به جایی تخت از زیر پنجره به کنار رادیاتور ایده ی کاملا مزخرفی بود،زیرا که انـــــقدر جای خابم بی نظیر شده که صبحا نمیتونم زودتر از 9:30 از تخت بیام بیرون.کلاسای دانشگاه رو دیر میرم و اساسا برنامم رو ریخته بهم...

مزخرفتر از اون ایده ی 2 تا بالشهایی بود که شبها به رادیاتور میچسبونم ( بخونید  michesboonam )... این امر باعث میشه که هم دست و پام به رادیاتور نخوره و بسوزه و هم به طرز ملیح و شگرفی بالش ها حرارت رو به خودشون جذب میکنن و به بدن من منتقل!....

هیچ وقت تو زندگیتون تختتون رو به رادیتور نچسبونید و اگر این حماقت رو کردید از ایده ی 2 بالش استفاده نکنید.

پ.ن: آخرشم من تو تنهایی میمیرم جسدم بو میگیره خنثی

پ.ن2: دلـــــــــــــــــــــــــــــم ناراحت


 

نگین ایز دان

به نام خدا

سلام....ها ها ها....آقا یه غلطی کردیم ما...یه شاگرد ریاضی گرفتم خـــــــــــــــــــــــــنگ! یعنی جلبک از این بشر بیشتر حالیشه! رســـما منو به سر حد جنون میرسونه بعد ولم میکنه! واقعا وقتی از پیشش برمیگردم قیافم دیدنیه!توی تخم چش من نگاه میکنه میگه 7 و 7 تا و 47 تا !

اصلا دوست ندارم آخر شب پنجشنبه ام رو با فکر کردن به زخم های روحی که از شاگردم خوردم خراب تر کنم....

کلا الان میتونید من رو نگین داغون صفت صدا کنید زیرا دقیقا همین الان که من اینجا نشستم و دارم این اراجیف رو تایپ میکنم انقــــــــــــــــدر کار دارم که نمیتونید حتی تصورش رو بکنید.... در زیر توجهتون رو به بخش اعظم این کارها جلب میکنم که اگر احیانا کسی مایل بود بهم کمک کنه...

لیست کارهای من :

تهیه ی گزارش کارآموزی

تحقیق برای تعریف مسئله پروژه پایانی ( در حوزه حمل و نقل )

پروژه درس کنترل پروژه : با نرم افزار MSP ( یافتن یک پروژه با بیش از 50 فعالیت )

ترجمه یک مقاله ISI برای درس کنترل پروژه تحت عنوان project management

تمرین کنترل پروژه :  1. شبیه سازی دستی

                           2. حل شبکه های پرت سه زمانه خاص

مقاله درس حمل و نقل با موضوع سیستم های مدیریت آزاد راه ها - وقایع و رخدادها

پروژه درس حمل ونقل : انتخاب یک سیستم حمل ونقل

                                پیدا کردن مشکل

                                تعریف مسئله

                                ارائه یک راهکار خلاقانه و یک ایده نو برای رفع مشکل

انجام مشق های آلمانی

تغییر جای تخت خواب از زیر پنجره به کنار رادیاتور

شستن مانتو و شلوار مشکی با دست و سپس اتو کردن و زدودن پرزهای شلوار با از این چسب پهنا

عکاسی برای تحویل نمونه کار تا 1 دی

.

.

.

پ.ن: خداوندا تو را به یگانگی میستاییم....منو دریاب!

 

 


پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ | مگه نه؟()

 

پاییز یا زمستان 90

پشت میزی که تا چند ماه پیش پر از شمع و قاب عکس و یادگاری بود و حالا خالی خالی وسط اتاق افتاده نشستم و مثلا دارم روی مثالی از فرآیند تحلیل سلسله مراتبی تمرکز میکنم و درس می خونم...

تمرکز!.... چه واژه ی ثقیلی ! نیشخند فکر کنم از کنکور 87 به این ور من تمرکز نکردم روی چیزی...

انقدر کارا کردم این چند وقته....از کجاش بگم؟....

مثلا چشمامو لیزیک کردم...یه هفته یک عینک سیاه نا فرم میزدم تو کوچه و خیابون...سوژه ی خاص و عام شده بودم...داستانی شده بود....بماند که چقدرم درد کشیدم و اینا...

یا مثلا اینکه دوربین عکاسی خریدم ... انقدر خوبـــــــــــــــه...تازه کلاس عکاسی هم میرم...یکی نیست بگه بیکاری با این همه مشغله؟!....والا...یه آدم مشغولیم من!!!!

حلا اینا که خوب بودن...

13 کیلو خودمو لاغر کردم...و همچنان دارم خودمو لاغر میکنم...به حدی که مشکوک به بیماری انورکسیام الان ( یه بیماریه مال دختران جوان که بهش کم خوری عصبی هم میگن و خطر مرگ هم داره )...

از جمله کارای دیگری که کردم این بوده که....

اصلا چه معنی داره من هر کاری کردم رو بنویسم؟


دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ | مگه نه؟()

 

 

ساعت هاست شاید یا روزها یا ماه ها

که راکد...

اینجا,درست همین جا نشسته ام.

نه! ننشسته ام...شاید ایستاده ام و شاید

در هوای اینجا حل شده ام...

در هوای تو...اما همین جا

و من درگیر با این اینرسی لعنتی که مرا از تو جدا نمی کند.

تو لعنتی.

من هنوز همین جا هستم و از پشت پنجره

دانه های برفی را میبینم که از زمین به آسمان پرواز می کنند.

گاش تو هم اینجا بودی و حرف های مرا لمس می کردی

آنوقت دانه های برف را می گرفتیم و به بالا می رفتیم.

به ابرها می رسیدیم...یخ می کردیم و من در تو پنهان می شدم و گرم.

...بعد ما می رویم و گم می شویم

بین ابرها و می خندیم و تو یک ستاره به من می دهی.

من نه موج نگاه می فهمم ، نه گرمی اش را و نه از نگاهت حرفهایت را...

من...

فقط نگاهت را دوست دارم.

حتی چشمانت هم قشنگ نیستند...

اینجا بین ابرها چه ساکت است

ما سکوت را دوست داریم...نشسته ایم

و پاهایمان را از ابر آویزان کردیم و به اتاق مسخره من نگاه می کنیم

و به من...

من هنوز همین جا...درست در وسط عقربه های ساعت بین زمان و

مکانی نامعلوم گیر افتاده ام

نه آسمانی هست،نه ابری و نه دانه ی برفی که از زمین به آسمان پرواز کند و نه تو...

و من برای دوباره دیدنت هیچ کبریتی ندارم.

 


چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ | مگه نه؟()

 

HaPpy Birthday Nigg3nzone

 

 

خیلی وقته ننوشتمت خوبم...خیلی بی معرفتم من.هر کسی واقعا منو بشناسه میدونه چقــــــــــــــــــــــــــــدر بی معرفتم...گاهی حتی با خودم.چقدر معذرت خواهی بدهکارم به اونایی که دوستشون داشتم و دارم و تو... و تو

و تو...

اما دیدی که یادم نرفته و امشب پیشتم...چهارمین تولدت مبارک عزیزم که همیشه پیشم میمونی :*

فقط این نیست...

همیشه بچه که بودم از اتاق شیشه ای سبز شهربازی می ترسیدم.هیچ وقت ، حتی یکبار هم نرفتم توش.میترسیدم نتونم راه رو پیدا کنم و اون تو بمونم.شهربازی تهران خیلی سال که  دیگه وجود نداره اما زندگیه نگین درست مثل اتاق شیشه ای سبز شده و نگین اون تو دست و پا میزنه. میترسه...میترسه راه  رو اشتباهی بره...

خدایا نگام کن . من دوستت دارم.

جمعه شب ساعت 11:30


شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ | مگه نه؟()

 

سیزده اردیبهشت نود

به بدترین حالت ممکن دچار شدم...یا به گذشته فکر میکنم یا تو آینده سیر می کنم و این باعث شده حال رو از دست بدم...فقط امیدوارم چند سال دیگه که به این روزا فکر می کنم از تصمیمی که در حال گرفتنش هستم راضی باشم...کی می دونه چی پیش میاد؟...واقعا کی می دونه؟...

نگین الان تو شرایط مبهمی قرار گرفته.هم زمان مجبور چندین تصمیم بزرگ بگیره و بدجوری احساس تنهایی میکنه...نگین خیـــــــــــــــــــلی میترسه...فقط از خدا میخواد چیزی پیش بیاد که به صلاحش باشه...چقدر نگین زود بزرگ شد!....هر چند که نگین هیچ وقت دلتنگ کودکیش نمیشه...

نگین احساس تنهایی میکنه...اما یه احساس تنهایی کاملا متفاوت....احساس میکنه تو دنیا تنهاست...نگین دلش یه خدا میخواد که خیـــــــــلی بزرگتر و قابل اعتمادتر از خدایی باشه که تا الان شناخته....ایمان نگین قوی نیست...وگرنه اینقدر از همـــــــــــــــــه چیز واهمه نداشت...

تنها چیز خوبی که وجود داره اینه که انقدر نگین با 25 واحدش درگیره که شبها قبل از اینکه افکار درهم فرصت هجوم آوردن پیدا کنند خوابش برده و ساعت 12 شب تا 6 صبح براش در کمتر از 5 دقیقه میگذره...

دو هفته پیش بود که نگین بدجوری دلش هوای یه دوست جدید کرده بود....همون دو هفته ی پیش نگین یه دوست خیلی خوبش رو از دست داد.هر چند که اون نگین رو دوست خودش نمی دونست....امیدوارم اینجا رو بخونه و درک کنه که چقـــــــــــــــدر دوسش دارم و از ته دلم میخوام تا همیشه تو دنیای من باشه....

نگین الان ابری ابریه..... :)

پ.ن: مرسی nigg3nzone عزیزم که هستی.

 

 


سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ | مگه نه؟()

 

چه سخت!

خیلی سخته!...در واقع وحشتناک!...مغزم ترکید...چشمام کور شد...الان یعنی من هنگِ هنگم...یکی منو دریابه!...چقدر سال ٩٠ و ٩١ قراره سخت باشه ناراحت

خدایا فکر میکنی من میتونم؟...باید بتونم...یعنی چی میشه آخرش؟...همممم

نچ...

 

 

اصلا نمیدونم شانسی وجود داره یا نه؟!....آه این روزا نیگن یا این ناراحت شکلیه یا این خنثی شکلی...

آی هیت بی برنامگی آخه....

من خیلی امیدوارم...من به چیزای خوب و ایه آل فکر میکنم...من خوشحالم...همه چیز خوب پیش میره....یه برنامه ی خوب میریزیم و همه چیز طبق برنامه پیش میره...بعله...اینجوریاس!!! از خود راضی

ما خیلی خوشبختیم...


چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠ | مگه نه؟()

 


نگین هستم.21 ساله.به سبک خودم شاد.کمتر کسی هست که در برخورد اول رابطه ی لازم رو با من برقرار کنه.و نسبتا از 70 تا 85% لحظاتم لذت میبرم.
negin_xs@yahoo.com

 

 

نگین ع.پ

 

بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
شهریور ٩٠
تیر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦

 

Optimist / Most likely / Pessimist Nigg3N
پایان دانشکده فنی
86.10.7
شب...اسهال و البته یک دل غمگین و دردمند
نگین ایز دان
پاییز یا زمستان 90
چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠
HaPpy Birthday Nigg3nzone
سیزده اردیبهشت نود
چه سخت!

 

پنجره ای رو به آسمان ( محک )
امیرپویا
بهاره خانوم
یار با ماست (سعید‌)
SinaJml
آرنگ

 

RSS 2.0