!نگين...مي نويسد ( nigg3nzone )



بارونی که سخـــــــــــــت میبارید

 

پشت میزم نشستم و دارم و دارم به Doris که توی یه فروم کنترل استرس یه بایتراگ نوشته کمک فکری میدم.گویا یکی از همکارای جدیدش سر کار اذیتش میکنه و این باعث شده تمرکزش رو از دست بده و همش استرس داشته باشه و حتی شبها نتونه بخوابه...مینویسم و مینویسم و مینویسم...

  

Es ist verständlich,dass…

An deiner stelle würde ich...

 ich habe ähnliche Erfahrungen gemacht,als...

اما مگه صدای این بارون میذاره حواسم به کارم باشه؟ میبره منو تو حال و هوای پاییز...همون پاییزی که خیلی به ما خوش گذشت.می دونی Doris از چی دارم حرف میزنم؟ از یه احساس که نه خوبه،نه بد...از ترس دوری...از دلتنگی.از ترس روزای بارونی بدون اون که چی به سر من میاد...از نبودنش...تو چیزی از حس تنهایی می دونی؟ اون م بعد اینهمه وقت؟ در حالی که می دونی توانش رو نداری....

نه تو هیچ کدوم از اینارو نمی دونی...تو فقط یکی از صدها تمرین نوشتاری من هستی که حالا حالاها باید بنویسم...بنویسم و بنویسم و بنویسم. تو حتی نمی دونی اصلا برای من مهم نیستکه یه نفر تو رو اذیت میکنه و همه ی اشتباهاتش رو میندازه گردن تو...واقعا چه اهمیتی داره وقتی خیلی چیزای مهمتری وجود داره واسه فکر کردن؟


چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ | مگه نه؟ ()

 

یه شب خوب...بعد از مدتها

به نام خدا

امشب...دلم برای خودم تنگ شده بود...کلی از پست های سال های پیش رو خوندم.کلی خندیدم،یه جاهایی ناراحت شدم...یه جاهایی دلم سوخت...

اما یه دفعه به یه پست رسیدم که رمز داشت.نمی دونم چرا اما یه لبخند زدم که میشه گفت تلخ بود...نمی دونم یه حالت خاصی بود که آدم خیلی براش پیش نمی آد...رمز رو یادم نبود اما میدونستم که یه تاریخه...تاریخ آخرین روزی که دیده بودمت...وقتی که مخاطب خاصم بودی...فقط چند ثانیه چشمامو بستم و بعد با شک رمز رو وارد کردم...وقتی که نوشته باز شد...نمی دونم،شاید یه لبخند تلخ تر...

چند روز گذشت؟

قرار نبود تا الان بیدار بمونم.صبح باید زود پاشم و هنوز نه وسایل فردام رو آماده کردم ، نه صورتم رو شستم و نه اتاقم رو مرتب کردم...

شب آرومی داشته باشید....

پ.ن: تولدت مبارک  :)


چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ | مگه نه؟ ()

 

اگه سه تا دست داشتم

به نام خدا

اگه من 3 تا دست داشتم،خیــــــــــلی کارا میکردم باهاشون...

دیگه مجبور نبودم صبح زود دستای اصلیم رو از زیر بالش گرم در بیارم...با دست سومم زنگ ساعت رو قطع میکردم...

همزمان با یه دست صبونه میخوردم،با یکی ریمل میزدم،با سومی هم دماغم رو تمیز میکردم ( البته با دستمال )

البته من ترجیح میدم که دست سومم سمت چپ بدنم باشه...اینجوری دو تا دست چپ داشتم یکی راست...اونوقت شاید حتی میتونستم دو تا شوهر کنم واسه جفتشونم انگشت حلقه دارم...یه شوهر ایرانی بسکتبالیست و یه شوهر آلمانی پیانیست ....خیال باطل

میتونستم در آن واحد با دست راستم نقاشی بکشم...با دستای چپم کشوی میزم رو مرتب کنم...

میشد موقع رانندگی روسریم رو صاف کنم بدون اینکه فرمون رو ول کنم...

وای....میتونستم به راحتی تنهایی موهامو سشوار بکشم!!!!

میتونستم هم با تلفن حرف بزنم هم به موقع جواب sms دل آرام رو بدم که یه وقت شاکی نشه...یعنی در واقع نگران نشه...

میتونستم یه آشپز حرفه ای بشم تو ZDF ، یه شوی بترکون داشته باشم...

تازه تو گینس هم اسمم ثبت میشد....

میتونستم....

 

پ.ن: اوه!...اما اونوقت مجبور بودم  پـــــــــــــــــــــــونزده تا انگشت رو لاک بزنم!!!...نه! اصلا عملی نیست!!! خنثی

 

 

 


چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱ | مگه نه؟ ()

 

نمونه ی مغزی که رد کرده

خیلی روحیاتم سینوسی شده...همش بالا پایین میشه اما خب تحت کنترله ، خیلی خارج از محدوده نیست...زندگیه دیگه!...

دلم میخواد گوشه ی اتاقم یه خونه بسازم با پارچه...همه ی بساطمو جمع کنم ببرم اون تو بشینم سر درسم...فقط هم یه چراغ مطالعه که پایه اش بلند و کوتاه شه لازم دارم و هم واسه زیرم از این تشک نازکا...فکر کنم یه دو سه تا چوب بلند هم لازم شه...اگه یه یخچال صندوقی هم داشتم که دیگه عـــــالی میشد!

گفتم که کف ساز شیر خریدم در حد بنز؟.....یک (بخونید: yak) کاپوچینویی درست میکنم میزنم به بدن که روح آدم به فرمان در میاد! البته من فکر میکردم اسمش کف شیر سازه! اما اشتباه میکردم...

لعنتی هوا خیلی بد شده...من همش خواااااااااااااابم خنثی

خودم رو دوست دارم...مامان و بابام رو هم دوست دارم....علی رو هم اٍی بگی نگی... دل آرام هم که نفسمه...خدا رو هم دوست دارم....

همه کارام مونده همچنان!

نیگن برو بتمرگ سر کارات جای مزخرف نوشتن منتظر

پ.ن: 91

 پ.ن 2 :اولین نفر 1300 اُمین کامنت nigg3nzone رو میزاره لبخند


شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ | مگه نه؟ ()

 

90.12.29 :)

به نام خدا خمیازه

 والا خونه ی ما که هیچ خبری از عید نیست! یعنی اصولا هیچکس تو فاز عید و این حرفا نیست اما به هر حال عید همه مبارک و ایشالا 91 از 90 بهتر تر باشه واسه هممون...

نمیخوام هی غر بزنمـــــــــــا! اما به خدا انقــــــــــــــــــدر کار دارمناراحت 

کارای آلمانی که هیچی اصلا نمیتونید تصور کنید چقـــــــدر زیاد هستش..کلی فیلم،کلی نوشتنی،کلی گوش کردنی گریه

بعدش  استاد پروژه پایانیم در یه حرکت انتحاری بعد از 3 جلسه،گفت کُلش رو تو عید جمع و جور کن و چمیدونم مقاله اش رو بنویس و پــــــــــــــــــوه! آخه چه فکری میکنی راجع به من مرد؟؟؟!

از اون ور این استاد کاربرد کامپیوتر مثه خر تمرین داده + اینکه جلسه ی اول بعد عید نوبت منه که سمینار بدم 50 صفحه رو باید بخونم....

تازه بماند که کنفرانس انقلاب اسلامی هم دارم خنثی

خب اونوقت اینجوری آدم حال و هوای عید داره؟! واضحه که نه!!!

از این حرفا گذشته من که این عید فقط یه آرزو دارم که میدونم بهش میرسم...91 سال خوبی باید باشه چون تجربه ثابت کرده سال های فرد بهتر از سال های زوج هستند از طرفی من این حرفا حالیم نیست کلا...اگر اونی که می خوام تو 91 شد که خب شد اگه نشد....

خب احتماا 92 میشه دیگه! نیشخند

پ.ن : لطفا سال خوبی داشته باشید ، مواظب همدیگه باشید ، از کنار برید و کیفتون رو بگیرید سمت دیوار

 


دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ | مگه نه؟ ()

 

 

یه بغض تو گلومه .... انقدر قوی هستم که گریه نکنم اما نه اونقدر که بتونم قورتش بدم.

یه بغض تو گلومه .... مثه گواتر گلوم قلمبه شده خنثی

یه بغض تو گلومه .... از دوشنبه ی پیش

یه بغض تو گلومه .... مردشورت رو ببرن نگین

یه بغض تو گلومه .... یه بغض تو گلومه


دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ | مگه نه؟ ()

 

90.11.21

امشب 22 سال گذشت...

همیشه از بچگی عدد 22 رو دوست داشتم...پیش خودم فکر میکردم...اااااااه....یعنی من یه روزی 22 ساله میشم؟...خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم گذشت.خوش گذشت...خیلی خوش گذشت...اما حیف ...

حالا یه نگین 22 ساله داریم...با یه عالمه آرزو و هدفای هرچند کمرنگ تر اما پا بر جا و یه دل خوش و یه تن سالم و یه پدر مادر مهربون و به تعداد انگشت های دست دوست وفادار و یه دل آرام...یه دل آرام ماه...که کاشکی همشون تا همیشه تو دنیای کوچیکه من باقی بمونن....

امسال خیلیا یادشون نبود 21 بهمن تولد یکی هست...اما اونایی که یادشون بود با تبریک های قشنگشون خوشحالم کردن...خیلی خوشحال تر از اونی که بتونن تصور کنن...همشون رو دوست دارم...

امروز پسر دایی خوشگلمم به دنیا اومد... رادین کوچولــــــو ... عسل و دوست داشتنی ... اولین و احتمالا آخرین پسر دایی من...

خدایا برای همه نعمت هایی که بهم دادی ازت ممنونم و از ته دلم دوست دارم عزیــــــــــــــــــزم J

پ.ن : انقــــــــــــــــــــــــــــدر آبادان بهمون خوش گذشت که فکر نمیکنم هیچ کجا روی کره زمین میتونست اقدر بهم خوش بگذره...واقعا عالی بود و کلی خاطره خوب ازش برامون موند....


جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ | مگه نه؟ ()

 

ماشین حساب . O- Hum . آبادان

به نام خدا

ماشین حساب :

به نشونه اعتقاد دارید؟...یه لحظه هایی هست که خیلی بی معنی میزنه اما یه چیزی پشتشه...من به این چیزی که میگم مطمئنم...دیدم که میگم....حالا این خیلی به ماجرا ربطی نداره...

دوشنبه امتحان حمل و نقل داشتم،سه شنبه کنترل پروژه...با ماشین حساب خفنم که بیشتر از 100 تا پولشو دادم رو صندلی شماره 163 سالن اجتماعات نشستم و منتظر بودم برگه های سوال پخش بشه...کله ام رو گردوندم به راست که دیدم س.ک بغلم نشسته و لنگه ی ماشین حسابم دستشه...با این که این کارا از من بعیده ولی یه لبخند زدم و گفتم ا...ماشین حسابامون مثل همه.... س.ک هم لبخند زد و گفت ا آره!....

امتحان تموم شد و من دیگه یادم نیست چه اتفاقی افتاد تا ساعت حدودا 6 بعد از ظهر که رفتم سراغ ماشین حسابم که تقلب های امتحان فرداش رو بزنم توش که دیدم ای داد....ماشین حسابم نیـــــــــــــــــــــــــست!....نیست!!!!

انقـــــــــــــــــــدر ضربه ی روحی خوردم....تا صبح بال بال زدم...هر چند شبش دل آرام که همیشه در شرایط اضطراری به کمک من میرسه ماشین حسابش رو که اتفاقا اون هم لنگه مال منه برام آورد اما من ماشین حساب خودم رو می خواستم ناراحت

بالاخره صبح شد و من ساعت 7 دم در یونی بودم...با نگاهی ملتمسانه از اون آبدارچی مهربونه پرسیدم که آیا ماشین حسابی پیدا کرده یا نه...

وی هم گفت : بله!!!

با شادمانی پر کشیدم...واقعا لحظه ای که دیدمش رو یادم نمیره....حالا ما با هم شاد شادیم نیشخند

 

O-Hum :

خیلی بی دلیل نصفه شب لپ تاپم رو روشن کردم و اف بیم رو چک میکردم که یه پست از گروه اوهام دیدم...اجرای زنده ی اوهام در کنسرواتوار موسیقی تهران !!!تعجبتعجبتعجب چــــــــــــــــــی؟؟؟ چی میگی؟؟؟ اوهاااااام ؟؟؟ تهران ؟؟؟

خلاصه خوابمون که پرید هیچ....از فرداش زدم تو کار تهیه بلیط....

اول راهنمایی بودم که آهنگاشون رو گوش کردم و البته حافظ میگرفتم دستم و حفظ میکردم!....

ما که نفهمیدیم اینا چه جوری تونستن بیان تهران...هر چی که بود خلاصه جاتون خالی امشب رفتیم....عربده میکشیدم!...عااااااااااااااااالـــــــــــی بود!!! خالی شدم اساســــی!

نهایتا هم بسیار خوش رفت و نعره ها زدند و کف همی....

 

آبادان :

پارسال این موقع ها بود که من و دو تا از رفیقای یونی تصمیم گرفتیم بریم آبادان...یکی از این دوستام آبادانیه...امسال تصمیممون رو عملی کردیم...الان یعنی من هیچی نمیفهمم الا این که دندون تیز کردم واسه سمبوســــه نیشخند

جمعه با قطار حرکت میکنیم و 3 شنبه من و دوست غیر آبادانیم با طیاره بر میگردیم....به این هواپیمایی ایران آزاد هم که اعتباری نیست....دیگه خوبی بدی از ما دیدین حلال بفرمایید

پ.ن: نگین برای همه دوستها و دشمناش روزهای خوبی رو آرزو میکنه


چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ | مگه نه؟ ()

 

Optimist / Most likely / Pessimist Nigg3N

به نام خدا

نگین خوش بین:

روزهای خوبی در راه هستند.روزهای آبی...روزهای بنفش...از اون روزایی که من دچار آرامش مطلق میشم و سیب رو با نمک میخورم و تو حموم آهنگای "  Beatles " میخونم و از شامپو به عنوان مایکروفون استفاده میکنم...

از اون روزایی که حتی اگر 45 تا بادوم پشت سر هم بخوری یک دونش هم تلخ نیست...

از اون روزایی که تو...از اون روزایی که تو با من مهربونی" خنثی "...خدای من تو همیشه با من مهربونی...

آهای آدما منو ببینید! من یه نگـــــــــــین شادِ شادم.....یـــــــــــــــــــوهــــــــــــــــــــو....

 

نگین محتمل ترین حالت ( most likely ) :

اساسا هیجان انگیزترین لحظه ی یک روز نگین محتمل ترین حالت حدود ساعت 4 بعد از ظهره که از غار تنهاییش بیرون میاد و لیوان گندش رو از چایی پر میکنه...

روزها سپری می شه...من زندگیم رو میکنم . صبونه رو پای تلویزیون کوچیک آشپزخونه میخورم و مامانم خواب دیشبش رو برام تعریف میکنه و من دهنم از تعجب مثلا باز میمونه و میگم یعنی چه معنی ای میتونه داشته باشه؟؟؟

اگه از روزایی باشه که مامانم آشپزی میکنه ناهار میخوریم... میریم عصرا پیاده روی و برگشتنی از سوپر خرید میکنیم.شب از تی وی دیدن در کانون خانواده لذت میبرم......صدای یکنواخت موزیک علی از اتاقش به گوش میرسه...در حقیقت گوش رو آزار میده...بابام برای مامانم اس ام اسای بی مزه میخونه و مامانم از خنده نفسش بند میاد!

 

نگین بدبین :

ابــــــــــــرهای سیاه و ترسناک همه جا رو احاطه کرده...غباری وهم آلود نگین رو در بر گرفته و تازیانه های......

جنگ میشه...قحطی میاد...من وبلاگم رو به روز میکنم در حالیکه صدای پوتتین سربازای آمریکایی از پنجره میاد...ما تو خونه نون و برنج ذخیره کردیم اما گاز قطعه...

بعــــله اینجوریاس... نه روز آبی در کاره نه روز بنفش... اصولا روزهای من بیشتر متمایل به قهوه ای میباشند...قهوه ای روشن ، قهوه ای تیره ...یا شاید طیفی از سبز لجنی...

من هیچ وقت نمیتونم آلمانی صحبت کنم...مرز ها بسته میشه و من برای همیشه تو ایران زندانی میشم...

 

پ.ن (1) : هیچ اتفاق خاصی برای رخ دادن برنامه ریزی نشده...البته اصولا اتفاق های خاص هیچگاه برنامه ریزی نمیشوند...

پ.ن (2) : 24 ام مادر بزرگ من فوت شد.... 30 ام مامانی دلارام :( برای هر دومون ناراحتم...یه دستور نماز شب اول قبر از اینترنت پیدا کرده برای هر دوشون خوندم،امیدوارم اگه این چیزا وجود داره،خدا ازم قبول کنه.... روح هر دوتاشون شاد...

 


سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ | مگه نه؟ ()

 

پایان دانشکده فنی

به به....آخر شب خونه ی ما با یه لیوان گنــــــــــــــــــده چای و مربا و همه ی چراغ های خاموش و آباژور روشن و بازم جورابای پشمی گــــــــــرم ...

امروز یه جورایی آخرین روز دانشگاه بود.دانشکده مون برای ترم آتی که ترم آخر ما محسوب میشه منتقل میشه یه جای دیگه...یه جای بزرگ که توش %100 نه خبری از کلاس های آکواریوم هست ، نه کلاس های زیرزمینی ، نه آقا سعید.اون دانشگاه یقینا مثل دانشکده ما از وسط نصف نشده و مطمئنا جای پارک اونجا پیدا میشه...

هرچند که روز اولی که وارد دانشکده شدم خاکستری ترین حس ممکن رو از دیوار های ساختمون گرفتم و افسوس خوردم به خاطر یک سال تلاشی که برای کنکور کردم اما نمیدونم چه حسیه که حالا که به آخراش رسیده حال و هوای 87...88...89...و حتی 90 هم منو دلگیر میکنه...منو میبره تو فکر که واقعا آیا انقدر زود زمان میگذره؟...

من تو این دانشگاه هیچی نفهمیده باشم حداقل اینو فهمیدم که در برقرار کردن ارتباط خیلی عملکردم ضعیفه....                                                                               

فهمیدم من قابلیت این رو دارم که ساعت ها کنار یک نفر بشینم و هیچ حرفی  نزنم...                                                                                                           

فهمیدم که من میتونم....بله من میتونم تو آشناترین چشمها نگاه کنم و نبینمشون...             

فهمیدم من انقدر توانمند هستم که تلخی روزهای گذشته رو فراموش کنم و اجازه بدم خاطره خوبشون تا همیشه برام باقی بمونه...

من حتی فهمیدم آدم ها رو به هیچ دسته و گروهی نمیشه تقسیم کرد...به تعداد آدم های کره زمین دسته و گروه و شاخه و زیرشاخه وجود داره...

درعین حال من از رفتار و اخلاق و منش و خلق و خوی نگین گونه ام اصلا راضی نیستم...شاید تا همین چند ماه پیش قبول نداشتم که آدم سرد و خشکی هستم اما حالا تنها خصوصیت بارزی که میتونم نگین رو باهاش تعریف کنم همین 2 کلمه هست...

من ناراضیم از اینکه نمیتونم راحت با آدما ارتباط برقرار کنم...از اینکه هیچ حرفی با هیچ  کسی ندارم ... از اینکه هیچ کسی  هیچ حرفی  با من نداره ... از این که نمیتونم بگـم "عزیـــــــــــزم".... هر چند که Ich hab mich mittlerweile daran gewöhnt  اما همواره به دنبال یه راهی هستم که بتونم این اخلاقم رو عوض کنم....

نمیدونم شایدم یکی تو دنیا باشه که نگین رو با همین اخلاقاش دوست داشته باشه...                        


چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ | مگه نه؟ ()

 


نگین هستم. 22 ساله.به سبک خودم شاد.کمتر کسی هست که در برخورد اول رابطه ی لازم رو با من برقرار کنه.و نسبتا از 70 تا 85% لحظاتم لذت میبرم.

 

 

نگین ع.پ

 

اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
شهریور ٩٠
تیر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦

 

بارونی که سخـــــــــــــت میبارید
یه شب خوب...بعد از مدتها
اگه سه تا دست داشتم
نمونه ی مغزی که رد کرده
90.12.29 :)
دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
90.11.21
ماشین حساب . O- Hum . آبادان
Optimist / Most likely / Pessimist Nigg3N
پایان دانشکده فنی

 

پنجره ای رو به آسمان ( محک )
امیرپویا
بهاره خانوم
یار با ماست (سعید‌)
SinaJml
آرنگ

 

RSS 2.0