امشب شنیدم که چستر بنینگتون، مرد شماره ١ رویاهاى ١۴-١۵سالگیم، خودش رو دار زده...و این تنها یک خبر بد نبود. براى من معادل بود با مرور چندین سال از بهترین سال هاى زندگیم، دوران نوجوونى😞، خاطرات، خاطرات، خاطرات...آدم ها، تمام آهنگ هایى که حفظ کرده بودم...اولین گوشى موبایلم، زنگ تلفنم، جاسوییچیم، عکس هاى احمقانه ام😞....و نهایتا باید میومدم اینجا...مثل تمام روزها و شب هاى خاص، ساعت نزدیک ٣ صبحه، ٢٧ سال و ۵ ماه و یک هفته امه و من دلم براى نگین ١۶-١٧ ساله تنگ شده...یادت بخیر😞



تاريخ : جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩٦ | ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
بسیار خب...امروز وبلاگ من به طور رسمى ١٠ ساله شده!...و این زمان اصلا از نظر من طولانى نیست :)) حتى میتونم بگم احساس میکنم بیست سال پیش بود که اولین پست رو منتشر کردم! خدایى ١٠ سال خیلى کمه🤔 خوب اگر بخوام به صورت فشرده بگم چى گذشت تو این مدتى که کم نوشتم باید از همون خیاطى شروع کنم...از اونجایى رفتم دنبال کار مهندسى صنایع ولى دیدم واسه منِ واقعى نیست، و دم خودم گرم که نترسیدم از تو ٢۵ سالگى تغییر مسیر دادن و بیخیال ۶ سال لیسانس و فوق لیسانس خوندن. شدن ...نه که رشته قبلیم رو دوست نداشته باشم اما نمیتونستم با صنایع نگین رو تعریف کنم....اما از اونجایى که من هرگز پشیمونى به دلم راه نمیدم، این رو هم به فال نیک میگیرم و صبر میکنم ببینم کِى و کجا صنایع به دادم میرسه خلاصه که یه کلاس خیاطى منجر شد به کلاس مارولوس دیزاینر و پرسه زدن تو موسسات طراحى لباس و نهایتا شو مانتوهایى که دوخته بودم....تا اون روز همه چیز جنبه فان داشت و دنبال کردن علایق و فلان، اما فکر کنم روز دوم شو بود که یه اتفاقى افتاد که من خیلى بهم برخورد 🙄 من یه مانتو خیلى خیلى پر کار دوخته بودم با ترکیب سه تا پارچه خیلى مرغوب و گرون اما جنس اون پارچه اصلیه رو اونموقع بلد نبودم. خلاصه، یه خانوم بى اعصاب حدود ۵٠ ساله اومد و خوشش اومد از اون ولى کلید کرد که گرونه این، منم داشتم توضیح میدادم که این پارچه اش خیلى گرون بود، اونم گفت نه این پارچه فاستونیه دیگه مگه چیه! من اسکل هم هنگ کردم هیچى نداشتم بگم😐 خلاصه این قضیه رفت تو مخ من و گفتم نگین خانوم اگه میخواى بمونى تو این کار باید مثه آدم ببرى سطح اطلاعاتت رو بالا...آقا ما رفتیم که یکم اطلاعات جمع کنیم ، سر از موسسه کنکور درآوردیم! و این چنین شد که یک سال خونه نشین شدم و منابع این رشته از هنرستان تا کارشناسى و خوندم و هنوز تو کفم که چه همتى کردم و چه چیزایى یاد گرفتم!! از پارچه و الیاف گرفته تا چاپ و فلان خلاصه ما کنکور دادیم و من رسماً خودم رو جر دادم و در نهایت ناباورى رتبه ١ کنکور شدم، ولى هنوز آزمون عملى مونده بود....آزمون عملى رو هم پریروز دادم و منتظرم تا شهریور که جوابا بیاد و دل تو دلم نیست که ببینم دانشگاه هنر قبول میشم یا نه، چون رتبه ها بعد عملى میتونه جا به جا شه و دانشگاه هنر هم فقط ۶ نفر میگیره از اون طرف یکى از گاراژاى رو به روى خونه لواسون رو هرچى پول داشتم دادم درستش کردم که یه کارگاه راه بندازم و دیگه تقریبا کاراش انجام شده باید چرخ بگیرم و بچینم و شروع کنم به کار....خلاصه که این یک سال به طرز عجیب غریبى با بقیه سال ها تفاوت داشت و من میتونم بگم الان در امیدوارترین و خوشبینانه ترین و باانرژى ترین حالت ممکنم به سر میبرم :) خیلى جالبه واقعا، مثلا روزى که عضو پرشین بلاگ شدم، فکرش رو میکردم ده سال دیگه کجا وایسادم و مشغول چه کاریم؟ عمراً! اما الان چى؟ الان میتونم بگم ده سال دیگه کجام و کجاى زندگیم وایسادم؟ شاید.... حداقل یک تصویر ذهنى دارم ازش و نهایت تلاشم رو میکنم بهش برسم...مثه فیلم از جلوى چشمم رد میشه، روزایى که گذشت، آدمایى که اومدن و رفتن، دوستا و غیردوستا ...مخاطب خاص سابق، راستى بهت تبریک میگم ایشالا که سالیانِ سال کنار هم اصل حالتون خوب باشه چون بقیه اش چرته و نهایتا nigg3nZone عزیزم، اتاق مجازى عزیزِ عزیزم، تو رو الان از همیشه بیشتر دوست دارم، و از همیشه بیشتر بخاطر تصمیم نگین ١٠ سال پیش براى ساختن اینجا خوشحالم ♥️ پ.ن : اولا که اون پارچه اصلا فاستونى نبود و ثانیا اینکه پارچه فاستونى خیلیم پارچه مرغوبیه!! ولى بهرحال از ته دلم ممنونم ازت خانوم بى اعصاب حدود ۵٠ ساله بخاطر تاثیرى که تو زندگیم گذاشتى



تاريخ : دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٦ | ٧:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
بدترین شب زندگیم تا الان :(



تاريخ : دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
پِى حسِ همون روزام



تاريخ : پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()

برای من سال 93 فوق العاده بود...واقعا نمی دونم چرا انقدر این سال رو دوست داشتم. با اینکه اگه برای یکی تعریف کنم که چه اتفاقای عجیب غریبی برام افتاد تو این سال به عقلم شک می کنه! اما از ته دلم، از تهِ ته دلم 93 رو دوست داشتم و دلم حتما براش تنگ میشه :)

چیزای خوبی یاد گرفتم...خوب ترینش این بوده که همه چیز میگذره و آدم به همه چیز عادت میکنه و بزرگ میشه پس هیچ وقت نباید غصه خورد...سال 94...

سال 94 من...

نمیدونم چی بگم...میدونم که سال خوبیه و امیدوارم احساسم درست باشه. امسال سالِ گرفتن تصمیمات مهمه برای زندگی...میدونم سخته! اما همین که آرومم برام بسه :)

خدایِ عزیزم برای من و پدر و مادر و برادرم، برای خانواده و دوستای خوبم و برای همه ی اونایی که دوستشون دارم امسال رو سال خوبی بکن...از اون سال های آروم و شاد و به یاد موندنی...مریضی و غصه رو از هممون دور کن، آرزوهامون رو بهمون نزدیک کن و نزار حتی یه لحظه دلامون بگیره...میدونم که میتونی. مرسی عزیزم :*





تاريخ : جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()

گذشته:

یادم نیست کی بودم. شایدم یادم هست اما دوست دارم خودم رو بزنم به فراموشی، که انگار هیچ کدوم از او اتفاقا نیوفتاده...اون روزا مال من نبود...یا من مال اون روزا نبودم. به هر حال دیگه جام اونجا نیست...هیچ وقت نبوده و مطمئنا هرگز هم نخواهد بود...هر چی بیشتر بگذره، اسفند و فروردین و اردیبهشتم که تموم شه، دیگه هیچی نمیمونه از نگین قبلی...خوبه

حال:

روز دفاعم از بهترین روزا بود. به بهترین شکل ممکن همه چیز پیش رفت و از فردای اون روز هم هر روزش برام بهترین بوده. روزا خوب میگذره...آروم و خوشحالم و امیدوار. برعکس قبلا که همش از خودم میپرسیدم چه کار اشتباهی کردم که باید این اتفاقا برام بیوفته حالا احساس میکنم دارم پاداش یه کار خوب رو میگیرم.

چه کار خوبی؟ نمی دونم...نمی خوامم که بدونم، فقط می دونم که انگار همه زخمای کهنه خوب شده، انگار که اصلا زخمی در کار نبوده

آینده:

کی میدونه؟

میترسم.

پ.ن 1: گه خوردم، ترس برادر مرگه نیشخند

پ.ن 2: سال 94 حتما بیشتر مینویسم...مثل قبل :)





تاريخ : چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳ | ۸:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()

یعنی باور کنم؟

خدایا...پیشم هستی؟ داری میبینی؟ حواست هســــــــــت؟!

نمیدونم باور کنم یا نه!

خدای خوبم...اگر هستی...فقط میتونم بگم شکرت. همین! ممنونم ازت...از ته دل...

قبل از شروع به نوشتن، بعد از این همه وقت...آخرین پست فصل دوم رو خوندم...دقیقا یک سال پیش... 

امروز 92/11/14 یکی از دلگیرترین روزای این زمستون با تقریبا 20 سانت برف پشت پنجره و من بطور رسمی استارت تز ارشدم رو زدم. نمی دونم چرا قبل اینکه بشینم سرش احساس کردم باید بیام اینجا و یه چند خطی بنویسم. شاید چون یه لحظه احساس کردم دلم میخواد روزی که همه ی کاراش تموم شد و دفاع کردم خودم رو با نگین الان مقایسه کنم. که ببینم چه چیزایی فرق کرده...نمی دونم...دلم می خواد کار خوبی بشه. حتی دلم می خواد خودمم عوض بشم. دیروز رفتم پیش استادم...انقدر سرش شلوغ بود که تقریبا یه 4 ساعت فقط نشسته بودم تو دفترش تا بتونیم بشینیم حرف بزنیم. بعد کلی انتظار وقتی بالاخره دفترش خالی شد اول ازم عذرخواهی کرد بعد به شوخی گفت حقته...کجا بودی تاحالا؟ رفتی که بعد امتاحانا بیای...یه لحظه همه ی روزای بد بعد امتحانا از جلو چشم گذشت...و گفتم ببخشید استاد، درگیر اسباب کشی بودیم 

اما دلیل اصلیم این نبود.

تازه فهمیدم که من خیلی ضعیفتر از این حرفام. همـــــــــــــــه چیـــــــــــــــــــز باید عوض شه...همه چیز باید بهتر شه...اول از همه من. همه چیزو درست میکنم. به هر قدمی که میخوام بر دارم فکر میکنم. به هر انرژی که می خوام بزارم...به هر کاری که می خوام بکنم....که بعدا یه جاییم نسوزه که از زور سوزش تا صبح تو خونه را برم. که خیلی حرفارو نشنوم...

میگذره نگین...اینم میگذره فقط هیچوقت یادت نره که چی شد...

خدایا حواست بهم باشه...تنهاییه این روزا از هر زمانی بیشتر اذیتم میکنه...کمکم بتونم تمرکز کنم و یه چیز خوبی در بیارم از توی این پایان نامم. مرسی :) "

واقعا برام لذت بخش بود...تک تک چیزایی که میخواستم اتفاق افتاده و حالا من! یه نگین کاملا جدید!! یه نگین قوی، یه نگین آروم...در حالیکه پایان نامه ام رو به تازگی تحویل دادم و منتظر روز دفاع هستم...با یه دنیا آرامش...با یه دل خوش...با یه زندگی که بوی بهشت میده...از ته دل خوشحالم...تو آخرین روزای 24 سالگی...از همیشه خوشحال تر...

سلام فصل چهارم زندگی کوچیک من...سلام 25 سالگی...میدونم که روزای خوبی تو راهه و میدونم که من لیاقتش رو دارم :)

 





تاريخ : شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()

از این زنــدگی ِ خالی، منو ببــر به اون سالی…
که تــو اسممو پرسیدی، به روزی که منـــو دیدی !!
به پله های خاموشی، که با مــن رو به رو میشی
یه جور زل بزن انگاری، نمیشه چشم برداری 

منـو بـبر به دنیامو! به اون دستا که میخـوام و…
به اون شبا که خندونم ، که تقدیرو نمیــدونـم...

از این اشکی که می لرزه،منو ببر به اون لحظه…
به اون ترانه ی شــادی ! که تو یاد ِ من افتادی !
به احساسی که درگیره،به حرفی که نفســگـیـره !!!!
از این دنیا که بی ذوقه، منو ببر به اون موقع !

منـو بـبر به دنیامو! به اون دستا که میخـوام و…
به اون شبا که خندونم ، که تقدیرو نمیــدونـم...

به اون شبا که خندونم ، که تقدیرو نمیــدونـم…

از این دوری ِ طولانی، منو ببر به دورانی
که هر لحظه تــو اونجایی، زیر ِ بارون ِ تنهایی !
منو ببر به اون حالت 
همون حرفا
همون ساعت


به اندوه غروبی که، به دلشوره ی خوبی که
تو چشمام خیره می مونی
به من چیزی بفهمونی!

منو ببر به دنیامو، به اون دستا که میخوام و…
به اون شبها که خندونم، که تقدیرو نـمیدونــــم…

به اون شبا که خندونم،که تقدیرو نمیـدونــــم…





تاريخ : سه‌شنبه ٤ آذر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()

خب...خب...خب....

باورم نمیشه نصف 93  گذشته تقریبا...خداروشکر تا الان که خیلی خوب بوده برای من...جدا از تنهاییا و دل تنگیاش، پر از روزای خوب بوده برام...پر از شبای آروم...نوروزش برام خیلی به یاد موندنی بود، شاید تنها عیدی بود که دوسش داشتم و مطمئنا هرگز فراموش نمیکنمش. بهارش فصل دلتنگی و گریه های بهاری بود...حتی یه شب بعد از یه زد و خورد درست حسابی کارم به اورژانس و سرُم و این داستانا کشید خنده خدای من!!

اما هیچ کدوم از اینا شیرینیه روزای خوب 93 منو از بین نمیبره...

چمیدونم والا...داستان منم خیلی عجیب غریب شده...

جدا از این حرفا در حال حاضر همه چیز خیلی آرومه...و من تو آروم ترین حالت ممکن به سر میبرم...از شرکت و موسسه اومدم بیرون و شاگردامم رد کردم و نشستم تو خونه سر پایانامه دیگه واقعا بطور جدی... یه 1 ماه و نیم لعنتی هیــــــچ غلطی نکردم فقط پی خوش گذرونی و التیام زخمای روحیم بودم نیشخند (*الف-شین-->ب.ر) ولی خب واقعا نمیشد ادامه دادخنثی... میس میس :( فاک 

این روزا رو عجیب دوست دارم...با اینکه آدما هنوز که هنوزه میرن رو مخ...با اینکه دلم واسه کار تنگ میشه و البته پول درآوردنخنثی ...اما یه آرامش عجیبی دارم که دلم نمیخواد هیچوقت آذر و دی شه و دفاع کنم و همه چی تموم شه :( دلم میخواد هی کش بیاد...منم باهاش کش بیام :)

میدونم این حال خوب از کجا داره آب میخوره...بوی پاییز من داره میاد :) مطمئنم که پاییزه خوبیه...شاید اول مهرش مثل پارسال نباشه...اما زندگی جریان داره...برای همه ی اونایی که دوستشون دارم و برای تو که بهترین و بدترین روزای زندگیم رو برام ساختی هر جای دنیا که هستی یه پاییز آروم  آرزو میکنم...به امید اون روزی که دلامون آروم بگیره... 





تاريخ : شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()

          

یک...دو...سه...چهار...پنج...شش...هفت...

هفت سال از زندگیم رو نوشتم...روزای خوب، روزای خیلی خوب...شبای بد و حتی بدتر...حالا همش مثه فیلم از جلو چشم رد میشه. اولین باری که نشستم پشت کامپیوترم  و عضو پرشین بلاگ شدم...یادمه امیرحسین بهم گفت که پرشین بلاگ بهتره، فارسی مینویسی. قبلش یه وبلاگ چرت داشتم. بماند که اصلا دلیل راه انداختن وبلاگ و نوشتن حرفام خود امیرحسین بود...یاد اون روزا بخیر...چقدر همه چیز در عین سادگی پیچیده بود...یا اینجوری به نظر می رسید...

همیشه هر وقت حالم خیلی خوب یا خیلی بد بوده اینجا بودم...بعضی از پستامو انقدر دوست دارم که مثه یه صحنه یا یه دیالوگ خاص از یه فیلم معروف تو ذهنم حک شده جمله هام...اما قبلنا دیرتر میگذشت...قبلنا خیلی دیر به دیر تولد وبلاگم می شد...حالا همه چی زود میگذره. نمیدونم خوبه یا بد. اما اینجوری شده! حالا Nigg3nZone هفت سالشه...و من مثه دیوونه ها به این اتاق مجازی احساس دارم :)

تو این هفت سال خیلیا وبلاگمو میخوندن، چندتاییشون میدونم که هنوزم گاه گداری میان و یه سری میزنن...خیلیاشون اما نه...از همون سالا دوران مدرسه گرفته تا دانشگاه و دوران طلاییه دانشجویی و دوس جونا و داداشیا...هیچوقت برام مهم نبوده کیا حرفامو میخونن و مثلا بخوام یه حرفیم رو ننویسم...یه وقتا یه کسایی به خودشون گرفتن و ناراحت شدن اما از این به بعد هم مطمئنا همینه وضع...چه اهمیتی داره آخه تو مغز من چی میگذره؟!! بخدا نصف بیشتر حرفامو بعدا که میخونم خودمم نمی فهمم...

خب...Nigg3nZone عزیزم، خداروشکر که امسال هم شب تولدت پیشتم و دارم کیف میکنم از بودنت...خداروشکر که تو هستی و من باهات حرف میزنم...خداروشکر که هنوز انقدر بزرگ نشدم که داشتن وبلاگ به نظرم مسخره بازی بیاد...و خداروشکر که هنوز انقدر پیر نشدم که تولدت یادم بره :)

پ.ن 1: من بمیرم وبلاگم چی میشه؟ :(  خیلی تنها میمونه خب!!!





تاريخ : چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳ | ٩:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : Negin Alphi | مگه نه؟ ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.