|
ساعت هاست شاید یا روزها یا ماه ها
که راکد...
اینجا,درست همین جا نشسته ام.
نه! ننشسته ام...شاید ایستاده ام و شاید
در هوای اینجا حل شده ام...
در هوای تو...اما همین جا
و من درگیر با این اینرسی لعنتی که مرا از تو جدا نمی کند.
تو لعنتی.
من هنوز همین جا هستم و از پشت پنجره
دانه های برفی را میبینم که از زمین به آسمان پرواز می کنند.
گاش تو هم اینجا بودی و حرف های مرا لمس می کردی
آنوقت دانه های برف را می گرفتیم و به بالا می رفتیم.
به ابرها می رسیدیم...یخ می کردیم و من در تو پنهان می شدم و گرم.
...بعد ما می رویم و گم می شویم
بین ابرها و می خندیم و تو یک ستاره به من می دهی.
من نه موج نگاه می فهمم ، نه گرمی اش را و نه از نگاهت حرفهایت را...
من...
فقط نگاهت را دوست دارم.
حتی چشمانت هم قشنگ نیستند...
اینجا بین ابرها چه ساکت است
ما سکوت را دوست داریم...نشسته ایم
و پاهایمان را از ابر آویزان کردیم و به اتاق مسخره من نگاه می کنیم
و به من...
من هنوز همین جا...درست در وسط عقربه های ساعت بین زمان و
مکانی نامعلوم گیر افتاده ام
نه آسمانی هست،نه ابری و نه دانه ی برفی که از زمین به آسمان پرواز کند و نه تو...
و من برای دوباره دیدنت هیچ کبریتی ندارم.
|